تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
[ يكى از بزرگان گويد هر شب دعا كردمى ، رابعة العدويّة را ، شبى بخواب ديدم او را ، مرا گفتى كه آن هديه‌هاى تو هر شب بما مىرسد ، بر طبقهاى نور ، سر پوشيده ، به ميزرهاى نور « 1 » ] . روايت كنند از سمّاك حرب كه او گفت چشم من پوشيده شد « 2 » در خواب ديدم كه يكى مرا گفت به كنار فرات شو ، چشمها در ميان آب « 3 » باز كن ، چنان كردم بينا شدم « 4 » . بشر حافى را بخواب ديدند [ گفتند « 1 » ] خداى با تو چه كرد گفت [ چون « 1 » ] خداى را [ عزّ و علا « 1 » ] ديدم ، مرا گفت [ مرحبا « 1 » ] يا بشر آن روز كه ترا اجل رسيد « 5 » هيچ‌كس نبود بر همه روى زمين ، دوست‌تر بر من ، از تو .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد . متن عربى : مخمرة بمناديل من نور . پوشيده به دستمالها از نور . ( 2 ) - مب : سماك بن حرب گويد چشمم نابينا شد . ( 3 ) - مب : كسى گفتى برود فرات شو باب فروشو در آب چشم . ( 4 ) - مب : چشمم بينا شد . ( 5 ) - مب : جان تو فرا گرفتم .