سبحان من يحمل عنها « 1 » اشتر با من نگريست « 2 » [ و مرا ] گفت بگوى كه جلّ اللّه من گفتم جلّ اللّه .
ابو زرعهء چنين « 3 » گويد زنى با من مكر [ ى « 4 » ] كرد مرا گفت اندرين سراى نيائى تا بيمارى را عيادت كنى « 5 » من درشدم ، در سراى بر من ببست و اندر سراى هيچ نبود من دانستم كه مراد او چيست « 6 » گفتم يا رب « 7 » روى وى سياه گردان ، [ در وقت « 4 » ] روى او سياه شد « 8 » متحيّر بماند « 9 » ، [ در بازگشاد « 4 » ] من بيرون شدم گفتم يا رب او را باز همان حال كن كه اوّل بود و در وقت سپيد شد « 10 » .
خليل صيّاد گويد پسر من « 11 » غائب شد [ از ما و ندانستيم كه كجا شدست « 4 » ] [ من و مادرش ] اندوهگن شديم [ صعب ] [ و مادر جزع مىكرد ، از حد بيرون ] ، به نزديك معروف كرخى شدم « 12 » و گفتم يا با محفوظ پسر من [ محمّد ] از من غائب شد [ ه است ] [ و هيچ خبر نمىيابيم از وى « 4 » ] و مادر وى « 13 » [ سخت « 4 » ] اندوهگن
هامش
( 1 ) - مب : سبحان اللّه از آن كى اين بار از وى بكشد .
( 2 ) - مب : بازپس نگرست .
( 3 ) - مب : بو ذر چنين . ظ : بو زرعه جنبى . مطابق متن عربى . ابا زرعة الجنبى .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : كى بيمارى فرا پرسى .
( 6 ) - مب : من گفتم آيم چون در سراى شدم در ببست و هيچكس را نديدم بدانستم كى چه كرد .
( 7 ) - مب : بار خدايا .
( 8 ) - مب : گشت .
( 9 ) - مب : شد .
( 10 ) - مب : همين كى بيرون آمدم گفتم يا رب وى را به حال خويش باز بر وى را با حال خويش برد .
( 11 ) - مب : پسرم .
( 12 ) - اصل : بودم .
( 13 ) - مب : و مادرش .