تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
سبحان من يحمل عنها « 1 » اشتر با من نگريست « 2 » [ و مرا ] گفت بگوى كه جلّ اللّه من گفتم جلّ اللّه . ابو زرعهء چنين « 3 » گويد زنى با من مكر [ ى « 4 » ] كرد مرا گفت اندرين سراى نيائى تا بيمارى را عيادت كنى « 5 » من درشدم ، در سراى بر من ببست و اندر سراى هيچ نبود من دانستم كه مراد او چيست « 6 » گفتم يا رب « 7 » روى وى سياه گردان ، [ در وقت « 4 » ] روى او سياه شد « 8 » متحيّر بماند « 9 » ، [ در بازگشاد « 4 » ] من بيرون شدم گفتم يا رب او را باز همان حال كن كه اوّل بود و در وقت سپيد شد « 10 » . خليل صيّاد گويد پسر من « 11 » غائب شد [ از ما و ندانستيم كه كجا شدست « 4 » ] [ من و مادرش ] اندوهگن شديم [ صعب ] [ و مادر جزع مىكرد ، از حد بيرون ] ، به نزديك معروف كرخى شدم « 12 » و گفتم يا با محفوظ پسر من [ محمّد ] از من غائب شد [ ه است ] [ و هيچ خبر نمىيابيم از وى « 4 » ] و مادر وى « 13 » [ سخت « 4 » ] اندوهگن
هامش
( 1 ) - مب : سبحان اللّه از آن كى اين بار از وى بكشد . ( 2 ) - مب : بازپس نگرست . ( 3 ) - مب : بو ذر چنين . ظ : بو زرعه جنبى . مطابق متن عربى . ابا زرعة الجنبى . ( 4 ) - مب : ندارد . ( 5 ) - مب : كى بيمارى فرا پرسى . ( 6 ) - مب : من گفتم آيم چون در سراى شدم در ببست و هيچ‌كس را نديدم بدانستم كى چه كرد . ( 7 ) - مب : بار خدايا . ( 8 ) - مب : گشت . ( 9 ) - مب : شد . ( 10 ) - مب : همين كى بيرون آمدم گفتم يا رب وى را به حال خويش باز بر وى را با حال خويش برد . ( 11 ) - مب : پسرم . ( 12 ) - اصل : بودم . ( 13 ) - مب : و مادرش .