بازكشيد و نان و باقلى بر وى ، گفت بخور ، بخوردم ديگربار گفت بخور بخوردم ، همچنين بارى چند بگفت بار چهارم گفتم بحقّ آنك ترا فرستاد بگوئى تا تو كيى گفت من خضرم و در وقت ناپيدا شد « 1 » ] .
ابو جعفر حدّاد گويد بحجّ مىرفتم چون به ثعلبيّه رسيدم ، آن را خراب يافتم و هفت روز بود كه هيچ نخورده بودم ، بر در گنبد ، خويشتن را بيفكندم ، اعرابى بيامد بر اشتر ، خرمائى چند بياورد و پيش ايشان بريخت ، ايشان بدان مشغول شدند و مرا هيچچيز نگفتند اعرابى مرا نديد و بشد چون ساعتى برآمد بازآمد ، با ايشان گفت يكى ديگر با شما است گفتند آرى يكى درين گنبد است اعرابى درآمد ، مرا گفت تو چه كسى كه اينجائى چرا سخن نمىگوئى ، من برفتم به خاطرم درآمد كه يكى گذاشتهاند كه او را چيزى ندادهاند ، هرچند جهد كردم كه بروم نتوانستم رفت ، راه بر من دراز كردى تا از چندين ميل بازگرديدم از بهر تو ، خرمائى چند آنجا بريخت و برفت من ديگران را بخواندم تا بخورند من نيز بخوردم « 2 » .
احمد بن عطا گويد اشترى با من سخن گفت اندر راه مكّه ، اشترى [ بود « 1 » ] بار برنهاده و اشتربان بر وى نشسته [ شتر ] گردن دراز كرد اندر شب ، من گفتم
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : به ثعلبيه آمدم خراب بود هفت روز بود تا من چيزى نخورده بودم در قبه شدم و گروهى خراسانيان آمدند فاقه رسيده و خويشتن را بر در قبه بيفكندند زمانى بود اعرابيى بر راحلهء خرما پيش بريخت بخوردند مشغول شدند و مرا نگفتند كى بخور و اعرابى براند چون ساعتى بود اعرابى آمد و ايشان را گفت با شما ديگرى هست گفتند هست آن مرد در قبه آمد و گفت تو چه كسى و چرا سخن نگويى من برفتم مرا گفتندى كسى بگذاشتى كى وى را طعام ندادى اگر من دانستمى ممكن نبودى كى بگذاشتمى و راه بر من دراز كردى و خرماء بسيار پيش من بريخت من آن خراسانيان را بخواندم تا از آن بخوردند و من نيز با ايشان بخوردم . بمتن عربى نزديكتر است . اصل در بعضى مواضع خلاف متن عربى است .