تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
مىبايست كرد « 1 » آواز داد كه كيست اينجا ، هيچ‌كس جواب « 2 » نداد گفت يا رب مرا ازين بند رها كن « 3 » تا طهارت بكنم آنگاه فرمان تراست « 4 » [ گويند ] درست شد ، [ در وقت « 5 » ] طهارت بكرد و باز آن حال شد كه بود بر بستر به خفت « 6 » . [ ايّوب حمّال گويد ] ابو عبد اللّه ديلمى چون [ در سفر ] جايگاهى « 7 » فرود آمدى ، در گوش خر گفتى « 8 » ، مىخواستم كه ترا ببندم اكنون نخواهم بستن ، اندرين صحرا فرا گذارم تا علف همىخورى چون وقت آن بود كه بار نهيم با نزديك من آى چون وقت رفتن آمدى خرباز آمدى « 9 » . گويند [ بو ] عبد اللّه « 10 » ديلمى دختر خويش را به شوهر داد ، خواست كه او را جهازى كند او را جامهء بود ، وقتى به بازار برده بود آن را بدينارى قيمت كرده بودند ، همان جامه ، همان به بازار برد « 11 » بيّاع گفت كه اين جامه امروز بهتر ارزد در من
هامش
( 1 ) - مب : به طهارت كردن محتاج بود . ( 2 ) - مب : كس جوابش . ( 3 ) - مب : برهان . ( 4 ) - مب : آنگه هرچ خواهى كن . ( 5 ) - مب : ندارد . ( 6 ) - مب : و با جاى خويش شد و چنان شد كى بود . ( 7 ) - مب : بمنزلى . ( 8 ) - مب : نزديك بهيمه شدى و در گوش وى گفتى . ( 9 ) - مب : ترا بخواستم بستن اكنون نمىبندم ترا درين صحرا چرا مىكن و گياه مىخور چون وقت بار نهادن باشد با اين جاى آى چون وقت رحيل بودى خر بيامدى . ( 10 ) - اصل : عبد اللّه . مطابق است با نسخهء بغداد . ( 11 ) - متن عربى : و كان له ثوب يخرج كل وقت فيشترى بدينار فخرج له ثوب . و او را از دست بافت خويش جامه‌اى بود كه هرگاه بافته مىشد و از كارگاه بيرون مىآمد به يك دينار مىخريدند پس آن جامهء وى از كارگاه بيرون آمد .