گفت اى ابو سليمان « 1 » اشارت بزهد مىكنى و سرد « 2 » مىيابى نزديك « 3 » سى سالست كه [ من « 4 » ] درين صحراام هرگز از سرما و گرما بنلرزيدهام ، چون زمستان آيد لباسى از حرارت محبّت خويش در ما پوشانند و چون تابستان آيد از راحت محبّت بر ما پوشانند بگذشت و بر ما التفات نكرد « 5 » .
ابراهيم [ خوّاص « 4 » ] گويد [ وقتى « 4 » ] اندر باديه مىرفتيم « 6 » [ اندر « 4 » ] ميان روز به درختى رسيديم و در نزديكى آب بود « 7 » [ فرود آمدم ] و شيرى ديدم عظيم ، روى فرا من كرده « 8 » [ من خويشتن را تسليم كردم ] و حكم را گردن نهادم تا چون بود « 9 » چون به من نزديك شد « 10 » مىلنگيد [ حمحمهء بكرد ] و پيش من به خفت و دست بيرون كرد و دست وى آماس كرده بود « 11 » [ و آب گرفته « 4 » ] من چوبى برگرفتم و دست وى « 12 » بشكافتم ريم و خون بسيار از وى بيرون آمد پس ركويى « 13 » بر [ دست ] وى بستم بشد و ساعتى بود « 14 » مىآمد با دو بچه ، گرد
هامش
( 1 ) - مب : يا با سليمان .
( 2 ) - مب : سرما .
( 3 ) - مب : من .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : تا درين تربه مىگردم نه سرما يابم و نه گرما در سرما مرا محبت خويش پوشاند و در گرما برد محبت چشاند و برفت .
( 6 ) - مب : مىرفتيم در باديه .
( 7 ) - مب : نزديك به آب .
( 8 ) - مب : شيرى عظيم مىآمد روى به من نهاد .
( 9 ) - مب : من حكم خداى را گردن نهادم .
( 10 ) - مب : نزديك من رسيد .
( 11 ) - مب : فروخفت و دست بر كنار من نهاد چو بديدم دستش آماس گرفته بود .
( 12 ) - مب : دستش .
( 13 ) - اصل : تا تهى شد از آنچه كرده بود ( ظ : گرد آمده بود ) و ركويى .
( 14 ) - مب : برفت چون نگه كردم .