گفتم زيادت كن گفت [ آن را « 1 » ] بر تو بپوشاناد .
[ ابراهيم خوّاص گفت اندر سفرى بودم ، به ويرانى اندر شدم ، به شب ، شيرى عظيم ديدم ، بترسيدم سخت ، هاتفى آواز داد مترس كه هفتاد هزار فريشته با تواند و ترا نگاه مىدارند .
گويند نورى در ميان آب شده بود ، دزدى بيامد و جامهء وى ببرد پس دزد آمد و جامه باز آورد كه دست وى خشك شده بود نورى گفت جامه بازداد ، يا رب تو دست وى باز ده دست دزد بهتر شد .
شبلى گفت وقتى نيّت كردم كه من هيچچيز نخورم مگر حلال ، اندر بيابانى مىرفتم يك بن انجير ديدم ، دست فراز كردم تا انجيرى باز كنم انجير به سخن آمد و گفت وقت خويش نگاهدار كه ملك جهودىام .
[ بو ] عبد اللّه خفيف گويد در بغداد شدم ، به حج خواستم شد ، تكبّرى صوفيى اندر سر من بود چهل روز بود تا نان نخورده بودم ، در نزديك جنيد نشدم ، از بغداد برفتم تا به زباله آب نخوردم ، بر يك طهارت بودم آهوى ديدم ، بر سر چاهى ، آب بر سر آمده بود آهو آب مىخورد ، من تشنه بودم چون نزديك چاه رسيدم آهو بشد و آب باز بن چاه شد من برفتم و گفتم يا رب مرا محلّ از آن آهو كمترست از پس پشت شنيدم كه ترا بيازموديم ، صابر نيافتيم ، بازگرد و آب بردار ، بازگشتم ، چاه پرآب بود ، ركوهء بركشيدم و از آن مىخوردم و طهارت مىكردم تا به مدينه شدم بنرسيد ، چون آب بركشيدم هاتفى آواز داد آهوى بىركوه و بىرسن آمد تو با ركوه آمدى چون از حج بازآمدم در نزديك جنيد شدم چون چشم او بر من افتاد گفت اگر صبر كردى يك ساعت آب از زير پاى تو برآمدى .
محمّد بن سعيد البصرى گويد اندر راه بصره همىرفتم ، مردى ديدم اشترى
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .