در راه چندين بار بنشستى ، اندر آمد و شد و چون بر كرسى شدى و سخن گفتى از آن علّت رسته بودى اگرچه دراز بكشيدى و سالها مىديديم و نه پنداشتيم « 1 » كه اين نقض عادتست پس از مرگ او بدانستيم .
و مشهورست كه عبد اللّه وزّان بر زمين مانده بود چون اندر سماع بودى ، وجدى پديد آمدى وى را ، بر پاى خاستى « 2 » ] .
احمد بن ابى الحوارى « 3 » گويد با بو سليمان [ دارانى ] [ پير خويش « 2 » ] بحجّ مىرفتم « 4 » در راه [ كه مىرفتيم ] آب جامه « 5 » [ كه با ما بود « 2 » ] از من بيفتاد ابو سليمان را گفتم آب جامه گم كردم و بىآب بمانديم « 6 » و سرما سخت بود ابو سليمان گفت يا رادّ الضّالّة و يا هادى من الضّلالة اردد علينا الضّالّة [ درين بود كه « 2 » ] يكى آواز داد كه اين آب جامهء كيست كه افتاده است گفتم آن من ، بازگرفتيم « 7 » و ما پوستينها در خويشتن گرفته بوديم « 8 » از سختى سرما ، [ در اين ميانه « 2 » ] يكى را ديديم [ كه پيش ما آمد « 2 » ] كهنهء پوشيده و عرق همىريخت « 9 » ابو سليمان [ وى را ] گفت [ اى درويش « 2 » ] چيزى به تو دهيم ازين جامها كه ما داريم « 10 »
هامش
( 1 ) - اصل : پنداشتيم . مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 2 ) - مب : آنچه ميان [ ] است ندارد .
( 3 ) - مب : احمد حوارى . اصل : درست است .
( 4 ) - مب : مىشديم .
( 5 ) - مب : سطيحه . اصل : آب جامه ( به م ) نيز توان خواند . سطيحه ، مطابق شرح زكريا مشك آب است به توشهدان هم گفته مىشود . محيط المحيط .
( 6 ) - مب : بمانده بوديم .
( 7 ) - مب : يكى منادى مىكرد كى سطحيه كرا گم شده است گفتم مرا فرا گرفتم .
( 8 ) - مب : و در ميان آنك مىرفتيم پوستينها پوشيده .
( 9 ) - مب : از وى مىدويد .
( 10 ) - مب : بيا تا ازين جامها چيزى ترا دهم .