[ آنجا فرود آمديم « 1 » ] و از آن قلعه آتش آورديم و برافروختيم « 2 » و با ما نان بود بيرون كرديم تا بخوريم ] يكى گفت « 3 » اين آتش سخت نيكو است « 4 » اگر ما را گوشت بودى كباب كرديمى « 5 » ابراهيم [ ادهم ] گفت خداى [ تعالى « 1 » ] قادرست كه بشما رساند « 6 » [ ما ] درين [ سخن « 1 » ] بوديم كه شيرى پيدا آمد آهوئى در پيش كرده ، همىدوانيد چون نزديك ما رسيد آهوى بر وى درآمد و گردن او « 7 » بشكست ابراهيم [ برخاست و ] گفت او را « 8 » بكشيد كه خداوند « 9 » [ تعالى « 1 » ] شما را گوشت داد او را بكشتيم و از گوشت او كباب مىكرديم « 10 » [ و ] شير از دور [ ايستاده بود « 1 » ] در ما مىنگريست .
[ حامد الاسود گويد با ابراهيم خوّاص بودم اندر باديه ، هفت روز بر يك حال ، چون روز هفتم بود ضعيف شدم ، بنشستم ، با من نگريست گفت چه بود گفتم ضعيف شدم . گفت كدام دوستتر دارى آب يا طعام گفتم آب . گفت آنك آب ، باز پس پشت تست بازنگرستم چشمهء ديدم چون شير ، بخوردم و طهارت كردم و ابراهيم مىنگريست ، فرا آنجا نيامد چون فارغ شدم خواستم كه پارهء بردارم گفت دست بدار كه آب چنان نيست كه بر توان داشت .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : از حصار آتش طلب كرديم و آتش بركرديم .
( 3 ) - اصل : جماعت گفتند .
( 4 ) - مب : چه نيكوست .
( 5 ) - مب : بر وى بريان كردمانى .
( 6 ) - مب : شما را گوشت دهد .
( 7 ) - مب : شيرى گورى را مىتاخت اين گور به نزديكى ما رسيد بيفتاد و گردنش .
( 8 ) - مب : اين را .
( 9 ) - مب : خداى .
( 10 ) - مب : وى را بكشتيم و بريان كرديم و مىخورديم .