تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
[ ابن سالم گويد كه چون اسحاق بن احمد فرمان يافت سهل بن عبد اللّه اندر صومعهء او شد سفطى يافت ، دو شيشه در آنجا ، يكى چيزى سرخ در آنجا بود و يكى چيزى سفيد و شوشهاى « 1 » زر و سيم بود در صومعه ، آن شوشها « 1 » به دجله انداخت و آنچه در آن شيشه‌ها بود با خاك بياميخت و بر اسحاق اوام بود ، ابن سالم گويد سهل را گفتم چه بود اندر آن شيشه‌ها گفت آنك يك شيشه اگر درم سنگى از آن بر چندين مثقال مس افكنى زر گردد و از آن ديگر ، درم سنگى بر چندين مس افكنى سيم گردد گفتم پس چرا اوام وى « 2 » بندادى اى دوست گفت از ايمان خود ترسيدم . حكايت كنند از نورى كه وقتى به كنار دجله آمد تا بازگذرد ، هر دو كنارهء دجله باز يكديگر آمدند پيوسته شده ، نورى بازگرديد گفت به عزّت تو كه نگذرم الّا در زورق . احمد بن يوسف بنّا حكايت كند كه ابو تراب نخشبى صاحب كرامات بود ، وقتى بازو به سفرى بيرون شدم و ما چهل كس بوديم و ما را فاقه رسيد در راه ، ابو تراب از يكسو شد ، مىآمد و يك خوشه انگور بياورد ما از آن بخورديم در ميان ما جوانى بود از آن نخورد ابو تراب او را گفت بخور جوان گفت كه اعتقاد من با خداى آنست كه به ترك معلوم بگويم ، اكنون تو معلوم من شدى ، بعد با تو صحبت نخواهم كرد ابو تراب گفت او را با خود ساز « 3 » . از ابو نصر سرّاج حكايت كنند كه ابو يزيد گفت ابو على سندى نزديك من آمد « 4 » انبانى بدست داشت پيش من بريخت همه گوهر بود گفتم وى را از كجا آوردى گفت
هامش
( 1 ) - اصل : شيشها ، مطابق متن عربى اصلاح شد . ( 2 ) - اصل : خويش . مطابق متن عربى اصلاح شد . ( 3 ) - متن عربى : كن مع ما وقع لك . با آن باش كه در دل تو افتاد . ( 4 ) - متن عربى ، اضافه دارد : و كان استاذه . و بو على سندى استاد بايزيد بود .