ترا « 1 » ؟ گفتم [ يا سيّدى « 2 » ] خداى [ تعالى « 2 » ] مرا بدين مبتلا « 3 » نكرد و اگر اين حال پيش آمدى ندانم كه حال چگونه « 4 » بودى [ پس مرا ] گفت هيچچيز توانى خواند « 5 » گفتم توانم [ گفت بگو « 2 » ] اين بيت بگفتم « 6 » .
[ شعر « 2 » ] :
رأيتك تبنى دائبا « 7 » فى قطيعتى * و لو كنت ذا حزم لهدّمت ما تبنى
شيخ مصحف فراهم گرفت [ و فرا گريستن ايستاد ] و مىگريست تا محاسن وى تر شد ، مرا رحمت آمد بر وى « 8 » ، [ ازبسكه بگريست « 2 » ] پس مرا گفت [ يا پسر ] مردمان رى را ملامت كردى كه ترا گفتند يوسف بن الحسين زنديق است و از وقت نماز تا اكنون قرآن مىخواندم « 9 » كه چشم من آب نگرفت « 10 » و بدين بيت [ كه تو گفتى ] قيامت از من برآمد « 11 » .
دقّى گويد كه از درّاج شنيدم كه گفت من و پسر فوطى « 12 » بر [ كنار ] دجله
هامش
( 1 ) - مب : و كنيزكى خرم تو را از زيارت من بازداشتى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : ممتحن .
( 4 ) - مب : ندانم چون .
( 5 ) - مب : چيزى بر توانى گفت .
( 6 ) - مب : برگفتم .
( 7 ) - اصل ، مب : دايما . مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 8 ) - مب : و جامه همه تر كرد چنانك مرا بر وى رحمت آمد .
( 9 ) - مب : اهل رى را ملامت مكن كى يوسف حسين را زنديق خواندند كى از وقت نماز باز قرآن مىخوانم .
( 10 ) - مب : يك قطره آب از چشم من بيرون نيامد .
( 11 ) - مب : برخاست .
( 12 ) - مب : ابن الفوطى .