تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
ترا « 1 » ؟ گفتم [ يا سيّدى « 2 » ] خداى [ تعالى « 2 » ] مرا بدين مبتلا « 3 » نكرد و اگر اين حال پيش آمدى ندانم كه حال چگونه « 4 » بودى [ پس مرا ] گفت هيچ‌چيز توانى خواند « 5 » گفتم توانم [ گفت بگو « 2 » ] اين بيت بگفتم « 6 » . [ شعر « 2 » ] :
رأيتك تبنى دائبا « 7 » فى قطيعتى * و لو كنت ذا حزم لهدّمت ما تبنى
شيخ مصحف فراهم گرفت [ و فرا گريستن ايستاد ] و مىگريست تا محاسن وى تر شد ، مرا رحمت آمد بر وى « 8 » ، [ ازبس‌كه بگريست « 2 » ] پس مرا گفت [ يا پسر ] مردمان رى را ملامت كردى كه ترا گفتند يوسف بن الحسين زنديق است و از وقت نماز تا اكنون قرآن مىخواندم « 9 » كه چشم من آب نگرفت « 10 » و بدين بيت [ كه تو گفتى ] قيامت از من برآمد « 11 » . دقّى گويد كه از درّاج شنيدم كه گفت من و پسر فوطى « 12 » بر [ كنار ] دجله
هامش
( 1 ) - مب : و كنيزكى خرم تو را از زيارت من بازداشتى . ( 2 ) - مب : ندارد . ( 3 ) - مب : ممتحن . ( 4 ) - مب : ندانم چون . ( 5 ) - مب : چيزى بر توانى گفت . ( 6 ) - مب : برگفتم . ( 7 ) - اصل ، مب : دايما . مطابق متن عربى اصلاح شد . ( 8 ) - مب : و جامه همه تر كرد چنانك مرا بر وى رحمت آمد . ( 9 ) - مب : اهل رى را ملامت مكن كى يوسف حسين را زنديق خواندند كى از وقت نماز باز قرآن مىخوانم . ( 10 ) - مب : يك قطره آب از چشم من بيرون نيامد . ( 11 ) - مب : برخاست . ( 12 ) - مب : ابن الفوطى .