خداى عزّ و جلّ مرا بر آن دارد كه همه چيزها و سببها دست بدارم و از دنيا برگردم پس با حال خويش آيم و با مردمان مخالطت كنم ، شبلى گفت آنك ترا به خويشتن كشد مهربانى و لطف او بود بر تو و چون ترا به تو دهند از شفقت او بود بر تو زيرا كه ترا از حول و قوت خويش تبرّى كردن درست نگشته باشد در آنك بازو گردى .
احمد بن المقاتل العكّى گويد با شبلى بودم ، شبى اندر ماه رمضان ، در مسجد ، از پس امام نماز مىكرد من برابر او بودم ، امام برخواند و لئن شئنا لنذهبنّ بالّذى اوحينا اليك بانگى كرد شبلى ، گفتم جان از وى جدا شد و بلرزيد و مىگفت با دوستان چنين خطاب كنند و چند بار اين بگفت .
از جنيد حكايت كنند كه گفت پيش سرى شدم روزى ، مردى ديدم افتاده و از هوش شده گفتم چه بوده است او را گفت آيتى برخواندند از هوش بشد گفتم بگو تا ديگربار برخوانند برخواندند و مرد باهوش آمد مرا گفت تو چه « 1 » ] دانستى گفتم چشم يعقوب عليه السّلام بسبب پيراهن يوسف [ عليه السّلام « 1 » ] بشد و هم بسبب پيراهن بود تا چشم روشن شد « 2 » ، [ وى را نيكو آمد و از من بپسنديد « 1 » ] .
عبد الواحد بن علوان گويد جوانى با جنيد اندر صحبت بود هرگاه كه چيزى بشنيدى از ذكر بانگ كردى . روزى جنيد « 3 » گفت اگر نيز چنين كنى صحبت [ من ] بر تو حرام گردد « 4 » پس از آن چون چيزى « 5 » شنيدى صبر مىكردى و تغيّر در وى
هامش
( 1 ) - آنچه ميان [ ] است ، مب : ندارد .
( 2 ) - مب : و هم بسبب پيراهن باز آمد .
( 3 ) - مب : جوانى با جنيد صحبت كرد هرگه كى چيزى از ذكر بشنيدى بانگى بكردى جنيد روزى او را .
( 4 ) - مب : شود .
( 5 ) - مب : ذكر .