[ پديد ] همىآمدى [ و از بن هر موى قطرهء آب دويدى ] روزى چيزى برخواند بانگى كرد و بمرد « 1 » .
ابو الحسين درّاج گويد قصد يوسف بن الحسين « 2 » كردم از بغداد چون اندر رى شدم ، سراى وى پرسيدم گفتند چه خواهى كردن آن زنديق را و ازبسكه بگفتند اندر دل كردم كه بازگردم ، دل من تنگ شد از گفتار مردمان ، آن شب اندر مسجدى فروآمدم ديگر روز گفتم از شهرى دور به اينجا آمدم ، كم از آن نباشد كه زيارتى كنم ، شدم و هيچچيز نپرسيدم ، به مسجد او « 3 » افتادم او را ديدم ، اندر محراب نشسته بود و رحل پيش وى نهاده بود و مصحفى بر آن جاى و قرآن همىخواند « 4 » و وى پيرى سخت نيكو و به شكوه « 5 » ، نزديك او شدم و سلام كردم ، جواب داد و گفت [ تو « 6 » ] از كجا [ آمدهء « 6 » ] گفتم از بغداد به زيارت تو آمدهام ، گفت اگر كسى اندرين شهرها گفتى « 7 » نزديك ما « 8 » بباش تا ترا سرايى خرم و كنيزكى ، از زيارتى بازداشتى
هامش
( 1 ) - مب : از ذكر همىخواندند بانگى بكرد و جان بداد .
( 2 ) - مب : يوسف حسين رازى .
( 3 ) - مب : چون برى رسيدم از منزل وى پرسيدم از هر كسى مىپرسيدم مىگفت تا چه كنى آن زنديق را دلم تنگ شد و عزم بازگشتن كردم آن شب در مسجدى بخفتم با خويشتن گفتم از بغداد برى آمدم آخر كم از زيارتى نبود ديگر روز همچنان پرسان مىشدم تا به مسجد وى .
( 4 ) - اصل : و مردى اندر پيش او بود نشسته و مصحفى اندر دست . متن عربى : و بين يديه رحل عليه مصحف يقرأ . مترجم « رحل » را كه بحاء مهمله است « رجل » به جيم ( حرف سوم ابجد ) خوانده و غلطى عظيم كرده است .
( 5 ) - مب : و پيرى نيكوروى و بهى .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : و به قصد زيارت شيخ آمدم گفت اگر در بعضى ازين شهرها كسى ترا گفتى .
( 8 ) - مب : من .