واخجلتا از وى چون حكايت باز كردى بسيار بگريستى « 1 » .
ابو الحسين مالكى گويد چند [ ين ] سال صحبت خير النسّاج كردم [ پيش از آنك فرمان يافت بهشت روز « 2 » ] ، مرا گفت روز پنجشنبه من بميرم و روز جمعه پيش از نماز مرا دفن كنند « 3 » ، [ و ترا اين فراموش شود « 2 » ] فراموش مكن « 4 » ، ابو الحسين گفت « 5 » فراموش كردم تا روز آدينه كسى مرا خبر داد به مردن وى « 6 » ، بشدم [ تا به جنازه وى شوم « 2 » ] مردمان بازگشته بودند « 7 » ، مىگفتند كه پس از نماز دفن خواهند كردن من بازگشتم « 8 » چون فرا رسيدم ، جنازه بيرون آورده و صلاة آواز مىدادند « 9 » [ چنانك او گفته بود « 2 » ] .
كسى را پرسيدم از آنك بوقت وفات او حاضر بود « 10 » گفت [ چون حال بر وى تنگ آمد ] از هوش بشد [ چون ] با هوش آمد گرد خانه بنگريست « 11 » ، گفت بباش عافاك اللّه كه تو بندهء مامورى و من بندهء مامورم « 12 » و آنچه ترا فرمودهاند از تو در نمىگذرد « 13 » و آنچه مرا فرمودهاند از من در مىگذرد « 14 » و آب خواست
هامش
( 1 ) - مب : اين مىگفتى مىگريستى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : كن .
( 4 ) - مب : و تو اين فراموش مكن .
( 5 ) - مب : گويد .
( 6 ) - مب : خبر كرد به مرگ او .
( 7 ) - مب : مردمان را ديدم بازگشته .
( 8 ) - مب : خواهند كرد من بازنگرستم و برفتم . متن عربى : فلم انصرف : من بازنگشتم .
( 9 ) - مب : داده .
( 10 ) - مب : ازيشان كى وقت وفاتش حاضر بوده بودند .
( 11 ) - گرد برنگريست .
( 12 ) - اصل : تو بندهء مأمور و من بندهءام مأمور .
( 13 ) - مب : فوت نمىشود .
( 14 ) - مب : فوت مىشود .