[ ابن جلّا گويد اگر نه شرف تواضع بودى حكم فقير آنست كى در رفتن خراميدن كند « 1 » ] .
يوسف اسباط گويد چهل سالست تا مرا دو پيراهن [ به يك جاى ] نبودست .
كسى گفت بخواب ديدم كه قيامت برخاسته بود « 2 » ، مالك دينار را [ و ] محمّد بن واسع را گفتندى كه اندر بهشت شويد مىنگرستم « 3 » [ تا كدام در پيش است « 1 » ] محمّد بن الواسع در پيش بود ، پرسيدم كه سبب چيست كه او « 4 » در پيش است « 5 » گفتند [ زيرا كه ] او را يك پيراهن بود ، مالك [ دينار « 1 » ] را دو پيراهن [ بود ] .
مسوحى گويد درويش آنست « 6 » كه خويشتن را هيچ حاجت نبيند به هيچچيز از سببها « 7 » .
سهل بن عبد اللّه را پرسيدند كه درويش كى برآسايد گفت آنگاه كه خويشتن را جز آنوقت نهبيند كه اندر ويست « 8 » .
نزديك يحيى بن معاذ حديث درويشى و توانگرى مىرفت گفت فردا ، نه توانگرى وزن خواهند كرد « 9 » و نه درويشى ، صبر و شكر وزن خواهند كرد بايد كه
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : برخاستى .
( 3 ) - مب : من بنگرستم .
( 4 ) - مب : محمد .
( 5 ) - مب : رفت .
( 6 ) - مب : فقير آن بود .
( 7 ) - مب : به هيچ اسباب .
( 8 ) - مب : كى با وى بود .
( 9 ) - مب : كنند .