عيبهاى تو كه بر مردمان بود « 1 » فراموش كردم ، و موضعها كه اندر زمين گناه كردى آن بقعه را فراموش گردانيدم « 2 » و زلّتهاى تو از امّالكتاب محو كردم و روز قيامت اندر شمار ، با تو استقصا نكنم .
گويند مردى از بيرون مسجد نماز مىكرد [ او را ] گفتند چرا در مسجد نماز نكنى « 3 » گفت شرم دارم كه در خانهء او شوم و در وى عاصى شدهام .
از علامتى شرمگنى « 4 » آنست كه وى را جايى نبينند كه از آن وى را « 5 » شرم بايد داشت .
كسى ديگر مىگويد شبى بيرون شديم و مىرفتيم مردى ديديم « 6 » خفته [ در بيشهء « 7 » ] و اسبى آنجا چرا مىكرد وى را فرا جنبانيدم گفتم نترسى در چنين جاى مخوف از ددگان ، سر برداشت و گفت من شرم دارم كه از غير او ترسم ، سر بازنهاد « 8 » و به خفت .
خداوند تعالى وحى فرستاد بعيسى عليه السّلام كه خويشتن را پند ده اگر پند پذيرفتى و الّا « 9 » شرم دار از من كه مردمان را « 10 » پند دهى .
و گفتهاند حيا بر وجوه است حياى جنايت است چون حياى آدم عليه السّلام
هامش
( 1 ) - مب : عيبهاء تو بر دل مردمان .
( 2 ) - مب : و جايگهها كى بر وى گناه كردى فراموش كردم .
( 3 ) - مب : نروى .
( 4 ) - مب : مستحيى .
( 5 ) - مب : كى از وى .
( 6 ) - مب : شبى بيرون شدم مردى را ديدم خفته .
( 7 ) - مب : ندارد .
( 8 ) - مب : با جاى نهاد .
( 9 ) - مب : اگر بپذيرى و اگر نه .
( 10 ) - مب : كسى را .