چشم من بر وى افتد « 1 » ، از مجاوران ، نخست چشمم بر تو افتاد « 2 » ، گفتم سرش بگشاى ، وى بگشاد كعك مصرى و مغز بادام مقشّر و شكر [ و كعب الغزال ] « 3 » بود ، از هر يكى قبضهء برگرفتم گفتم باقى با نزديك كودكان بر به هديه از من كه من آن فرا پذيرفتم و با خويشتن گفتم روزى تو ده روز است تا اندر راه است و تو اندر وادى همىجوئى .
بو بكر رازى گفت نزديك ممشاد دينورى بودم ، حديث اوام همىرفت گفت ما را وامى بود بدان سبب مشغول دل بودم بخواب ديدم كه كسى گويد يا بخيل [ اين مقدار فراستدى بر ما ، زيادت وام كن « 4 » و ] مترس ، بر تو گرفتن و بر ما بازدادن [ پس از آن نيز با هيچ قصّاب و بقّال شمار نكردم .
بنان حمّال گويد اندر راه مكّه بودم ، از مصر همىآمدم و با من زاد بود پيرزنى بيامد مرا گفت يا بنان تو حمّالى ، زاد بر پشت همىگيرى و پندارى كه ترا روزى ندهد گفت بينداختم و بسه روز هيچچيز نخوردم ، خلخالى يافتم اندر راه ، نفس مىگفت بردار تا خداوند وى بيايد ، باشد كه چيزى به تو دهد ، با وى دهم پس همان زن را ديدم مرا گفت تو بازرگانى مىكنى مىگوئى تا خداوند وى بيايد ، با وى دهم تا مرا چيزى دهد ، پس چنگالى درم فرا من انداخت و گفت نفقه كن ، تا به نزديك مصر از آنجا نفقه مىكردم « 4 » ] .
بنان را كنيزكى آرزو كرد تا وى را خدمت كند با برادران انبساط كرد « 5 » و بهاء آن فراهم آوردند گفتند كاروان فرا رسيد يكى بخريم موافق چون كاروان رسيد همگان را
هامش
( 1 ) - مب : كه اگر خلاص يابم اين قمطره به كسى دهم كه اول چشم من برو افتد .
( 2 ) - مب : و تو اول كسى .
( 3 ) - متن عربى : و سكر كعاب .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : و دوستان گستاخى كرد .