و اندر حكايت همىآيد كه كسى گويد « 1 » اندر باديه بودم از پيش قافله بشدم كسى [ را ] ديدم اندر پيش من همىرفت بشتافتم تا اندر وى رسيدم زنى ديدم عكّازهء اندر دست ، آهسته همىرفت گمان بردم [ كه ] مگر مانده است دست در جيب كردم [ و ] بيست درم « 2 » بيرون آوردم و بوى دادم گفتم بگير و اينجا بباش تا قافله اندر رسد و چهارپاى بكرا بگير و امشب نزديك من آى تا همه كار تو بسازم آن زن دست بيرون كرد و چيزى از هوا فراگرفت « 3 » ، بنگرستم ، دست وى پردينار بود ، گفت تو درم از جيب بيرون آوردى و من دينار از غيب گرفتم .
[ ابو سليمان دارانى گويد به مكّه مردى ديدم هيچچيز نخوردى الّا آب زمزم روزى چند بگذشت ، گفتم اگر اين آب زمزم فروشود چه خورى گفت برخاست و بوسه بر سر من داد و گفت جزاك اللّه خيرا ، مرا راه نمودى كه من چندين گاه بود تا زمزم را همىپرستيدم و برفت « 4 » ] .
ابراهيم خوّاص گويد اندر راه شام برنائى را ديدم ، نيكوروى و نيكولباس مرا گفت صحبت كنى گفتم من گرسنه باشم گفت به گرسنگى با تو باشم ، چهار روز ببودم فتوحى پديدار آمد گفتم نزديكتر آى ، گفت اعتقادم آنست كه تا واسطه اندر ميان باشد نخورم « 5 » گفتم يا غلام باريك آوردى گفت يا ابراهيم ديوانگى مكن « 6 »
هامش
( 1 ) - مب : و از بعضى آوردهاند كه گفت .
( 2 ) - اصل : دينار . مب : مطابق متن عربى است .
( 3 ) - مب : بيرون گرفت .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : چه گويى در صحبت گفتم من گرسنگى كشم گفت من نيز با تو گرسنگى كشم برفتيم چهار روز بمانديم فتوحى پديد آمد او را گفتم هلم فراتر آى گفت اعتقاد من آنست كه بهواسطه فرانگيرم .
( 6 ) - متن عربى : لا تتبهرج . ناسرهكارى و نبهرگى مكن .