و آن نكوهيده است و تفويض اندر حظّ تو بود « 1 » و آن ستوده است .
[ عبد اللّه مبارك گويد هركه پشيزى از حرام بستاند متوكّل نباشد .
ابو سعيد خرّاز گويد وقتى اندر باديه بودم بىزاد ، فاقه رسيد ، مرا چشم بر منزل افتاد شاد شدم ، پس گفتم چون « 2 » من سكون يافتم به منزل و بر غير او توكّل كردم سوگند خوردم كه اندر آن منزل نشوم مگر مرا بردارند و آنجا برند گورى بكندم اندر ريگ و در آنجا بخفتم و ريگ بر خويشتن كردم آواز شنيدند مردم آن منزلگاه كه وليّى از اولياء خداى خويشتن را بازداشتست اندرين ريگ . او را دريابيد جماعتى بيامدند و مرا برگرفتند و به منزل بردند « 3 » ] .
ابو حمزهء خراسانى گويد سالى بحجّ شدم ، اندر راه مىرفتم ، اندر چاهى افتادم نفس من اندر پيكار افتاد كه فريادخوان گفتم نه به خداى كه فرياد نخوانم ، اين خاطر هنوز تمام نكرده بودم كه دو مرد آنجا فرا رسيدند يكى گفت بيا تا سر اين چاه سخت كنيم تا كسى در اين چاه نيفتد ، نى و چوب و آنچه بايست « 4 » بياوردند و سر چاه بپوشيدند ، خواستم كه بانگ كنم گفتم بانگ بدانكس كن كه نزديكترست به تو ازيشان « 5 » ، خاموش شدم چون ساعتى برآمد چيزى بيامد و سر چاه بازكرد ، پاى به چاه فروكرد و بانگ همىكرد چنان دانستم « 6 » كه همىگويد دست اندر پاى من زن ، دست اندر پاى وى زدم ، مرا بركشيد و ددى بود و بشد « 7 » ، هاتفى آواز داد كه يا با حمزه نه اين نيكوتر
هامش
( 1 ) - مب : در حق توست .
( 2 ) - ظ : كه من .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : و سازى كه دربايست .
( 5 ) - مب : خواستم كه فرياد كنم با خويشتن گفتم فرياد بدانكس كنم كه ازيشان نزديكترست .
( 6 ) - مب : شخصى بيامد و پاى در چاه كرد و زمزمهء مىكرد چنان كه معلوم شد كه .
( 7 ) - مب : چون درنگرستم شيرى بود و برفت .