و جوابى ديگر مىخواهد من گفتم اندر صحيفهء من شرك نيست و تو وعده كردهء كه هر چه دون شركست بيامرزم گفت همه بيامرزيدم و پس ازين خواب بسه روز فرمان حق رسيد ] « 1 » .
[ و گويند ] مردى بود مىخواره گروهى از نديمان خويش جمع كرده بود چهار درم بغلام « 2 » داد و فرمود تا ميوهها بخرد از هر جنسى ، چنانك مجلس را شايد ، آن غلام بمجلس منصور عمّار بگذشت و وى درويشى را چيزى همىخواست و مىگفت « 3 » هر كه چهار درم بدهد چهار دعا وى را بكنم ، غلام درم بداد « 4 » منصور گفت چه دعا خواهى تا بكنم ترا گفت آزادى « 5 » دعا بكرد گفت ديگر چه خواهى [ گفت آنكه خداى عزّ و جلّ اين درم بعوض باز دهد گفت ديگر ] گفت آنكه خداى خواجهء مرا توبه دهد اين دعا بكرد گفت ديگر گفت آنكه خداى مرا بيامرزد و خواجهء مرا و ترا و اين همه قوم را ، منصور اين دعا بكرد ، غلام باز نزديك خواجه شد ، خواجه گفت چرا دير آمدى [ غلام ] قصّه بگفت ، گفت دعا چه كردى ؟ « 6 » گفت خويشتن را آزادى خواستم گفت بنقد ترا آزاد كردم « 7 » [ ديگر چه گفتى ] و ديگر آنكه [ خداى تعالى ] درم [ را ] عوض باز دهد گفت چهار هزار درم ترا از مال خود دادم « 8 » گفت سديگر چبود گفت خداى عزّ و جلّ ترا توبه دهد گفت از بهر خداى تعالى را [ توبه كردم ] چهارم چبود گفت آنكه خداى تعالى ترا و مرا و قوم را و مذكّر « 9 » را بيامرزد گفت اين يكى بدست
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : فرا غلام .
( 3 ) - مب : وى از بهر درويشى چهار درم مىخواست و گفت .
( 4 ) - مب : اين چهار درم فراداد .
( 5 ) - مب : گفت مرا خواجهاى است مىخواهم كه از وى برهم .
( 6 ) - مب : خويشتن را چه خواستى .
( 7 ) - مب : بنقد تو آزادى از مال من .
( 8 ) - مب : چهار هزار درم ترا از مال من مسلم كردم .
( 9 ) - مب : ترا و مرا و منصور عمار و مجلسيان او را .