و هركه بديد كى تصرّف و احكام بقدرت اوست « 1 » گويند از گردش زمانه فانى گشت و از خلق « 2 » و چون از پندار وجود آثار خلق فانى گشت و بدانست كى با ايشان هيچچيز نيست بصفات حق باقى شد « 3 » .
و هر كى سلطان حقيقت بر وى غلبه گرفت تا از اغيار هيچچيز نبيند نه عين و نه اثر ، او را گويند از خلق فانى شد و به حق باقى شد و فناء بنده از احوال نكوهيدهء او و احوال خسيس او ، نيستى اين فعلها بود و فناء او از نفسش و از خلق ، آن بود كه او را به خويشتن و به ايشان حسّ نبود ، چون از احوال و افعال و اخلاق فانى گشت روا نبود كى كس « 4 » ازين هيچچيز موجود بود چون گويند از خويشتن و خلق فانى گشت .
نفس او و خلق موجود باشند و ليكن او غافل ماند از نفس خويش و از خلق ، نه خود را بيند و نه خلق را . و مرد بينى كى در نزديكى پادشاهى شود [ يا در پيش محتشمى از خويشتن ] و از اهل آن مجلس غافل شود و بود كى از آن محتشم « 5 » نيز غافل شود و اگر او را پرسند از صفات آن صدر و چگونگى آن مقام ، خبر نتواند داد .
قال اللّه تعالى فلمّا رأينه اكبرنه و قطعن ايديهنّ آن زمان نزديك ديدار يوسف الم و درد دست بريدن « 6 » نيافتند و ايشان ضعيفترين مردم بودند و گفتند اين آدمى نيست و او فرشته است و او فرشته نبود ، اين غفلت مخلوقى بود از
هامش
( 1 ) - متن عربى : و من شاهد جريان القدرة فى تصاريف الاحكام . و هركه قدرت حق را در گردش احكام آفرينش روان بيند .
( 2 ) - متن عربى : يقال فنى عن حسبان الحدثان من الخلق . گويند فانى شد از اينكه حوادث را از خلق پندارد .
( 3 ) - مب : ناقص است .
( 4 ) - ظ : كش از اين . مب : كى از آنچ فانى گشت .
( 5 ) - اصل : پادشاه .
( 6 ) - اصل : المى و قطع .