اتفاق افتاد كه همين سال به حج رفت و من وى را اندر آنوقت كه به نشابور بود خدمتى بسيار كرده بودم و اندر مجلسهاء وى قرآن خوانده « 1 » او را ديدم روزى كى اندر باديه همىآمد و خواست كه وضو كند و چون از وضو فارغ شد آفتابهء كه در دست داشت فراموش كرد ، من آفتابه برگرفتم چون باز رحل رسيد آفتابه نزديك او بنهادم گفت جزاك اللّه خيرا و ديرى اندر من نگريست [ چنانك ] گفتى مرا هرگز نديده است و گفت ترا يكبار ديدهام تو كهاى « 2 » گفتم فرياد از تو چندين وقت با تو صحبت كردم و از مسكن خويش بيامدم و مال و فرزند فروگذاشتم بسبب تو و اندرين بيابان ماندم اكنون تو مىگوئى كى ترا يكبار ديدهام .
و امّا حضور ، حاضرى بود به حق زيرا كه او چون از خلق غايب بود به حق حاضر بود بدان معنى كه پندارد كه حاضر است و آن از غلبهء ذكر حق بود بر دل او تا بدل با خداى حاضر باشد او با حق حاضر باشد برحسب غيبت او از خلق « 3 » ، اگر به همگى از خلق غائب بود به همگى به حق حاضر بود [ و ] چون گويند فلان حاضرست معنى آن بود كه بدل حاضر است با خداى و غافل نيست ، دائم ياد او بر دلش بود « 4 » پس كشف او را اندر حضور برحسب رتبت او بود بمعنيها كه حق او را مخصوص كرده باشد بدان و چون بنده با حال حس آيد با احوال نفس و احوال خلق ، گويند نيز كه حاضر آمد يعنى كى از غيبت بازآمد اين حضور بخلق بود « 5 » . و مشايخ در احوال مختلف باشند اندر غيبت ، از ايشان بود كى غيبت وى دراز نبود و بود كه غيبت وى دائم بود .
هامش
( 1 ) - اصل : بخواندهام .
( 2 ) - مب : تو كيستى مگر ترا يك راهى ديدهام .
( 3 ) - اصل : و بر حسب غيبتش از خلق حضورش بود به حق .
( 4 ) - مب : و غافل نبود دائم از ياد او .
( 5 ) - متن عربى : فهذا يكون حضورا بخلق و الاول حضورا به حق . و اين حضور بخلق است و نخستين حضور به حق .