گفتهاند احوال همچون نام وى است يعنى چنانك درآيد [ و از ] بشود و انشدوا .
لو لم تحل ما سميت حالا * و كلّ ما حال فقد زالا
انظر الى الفىء اذا ما انتهى * يأخذ فى النقص اذا طالا
معنى آن بود كى هرچه آمده بود وا بشود « 1 » .
قومى اشارة كردهاند ببقاء احوال و دوام او و گفتند چون باقى نبود و از پس يكديگر نيايد لوائح بود ، ناگهان برقى بجهد و برود و صاحب او هرگز باحوال نرسد چون اين صفت دائم بود آن را حال خوانند .
ابو عثمان حيرى « 2 » گويد چهل سالست تا خداى مرا اندر هيچ حال بنداشتست كى من آن را كاره بودهام ، اشارة بدوام رضا كند و رضا از جملهء احوال بود .
واجب آن كند اندرين كى گويند هركه اشارة كند ببقاء احوال درست بود آنچه گويد و باشد كى در معنى آئى « 3 » شربى بود و كسى را اندرو زيادتى بود « 4 » و لكن خداوند اين حال را حالها بود كه درآيد و بنمايد و برود و اين حال كى شرب او بود چون آيندگان دائم باشد او را هم چنانك دائمى احوال از پيش برفت اين مرد بجاى ديگر رسيد برتر ازين و لطيفتر ازين دائم اندر اقبال بود « 5 » .
هامش
( 1 ) - معنى آن چنين است : اگر نگردد و بدل نشود حالش نگويند و هرچه بگردد بىگمان زوال يابد . به سايه نگر كه چون به نهايت رسد و دراز افتد به نقص و كاستى گرايد . و آنچه در ترجمه آوردهاند تقريبا تكرارى از جملهء پيشين است .
( 2 ) - مب : عثمان حيرگى .
( 3 ) - ظ . آتى . مب : كه معنى آن .
( 4 ) - مب : و چون از بهر پرورش او را در آن شرب زيادت كنند روا بود .
( 5 ) - مب : لكن صاحب اين حال را حالها بود كه درآيد و بنمايد ( ظ : بنماند ) بالاء آن حال كه او را بود و آنكس كه به حال ديگر رسد برتر از آن و لطيفتر از آن دائم اندر اقبال بود . و هيچيك از « اصل » و « مب » با متن عربى مطابق نيست .