ابو عثمان گويد تقوى ايستادنست از بر حدها كه اندر وى تقصير نكند و از حد فراتر نشود « 1 » .
و گويد هر كى صحبت توانگران بر صحبت درويشان اختيار كند خداى عزّ و جلّ او را به مرگ دل مبتلا كند .
و از ايشان بود ابو القاسم [ ابراهيم ] بن محمّد النصرآبادى ، پير خراسان بود اندر وقت خويش صحبت شبلى و ابو على رودبارى و مرتعش كرده بود و به مكّه مجاور بود اندر سنهء ستّ و ستّين و ثلاثمائة و وفات او آنجا اندر سنهء سبع و ستين و ثلاثمائة و بحديث عالم بود و روايتهاء بسيارش بود .
از شيخ ابو عبد اللّه سلمى شنيدم كه نصرآبادى گفت [ چون ] ترا خبرى پديدار آيد از حق نگر تا به بهشت و دوزخ ننگرى چون از آن حال بازگردى تعظيم آنچه خداى بزرگ كرده است بجاى آرى .
از محمّد بن الحسين شنيدم كه نصرآبادى را پرسيدند كه بعضى از مردمان با زنان مىنشينند و مىگويند ما معصوميم اندر ديدار ايشان گفت تا اين تن بر جاى بود امر و نهى بر او بود و از وى برنخيزد و حلال و حرام را حساب بود و دليرى نكند بر شبهتها الّا آنك از حرمت اعراض كرده باشد .
محمّد بن الحسين گفت نصرآبادى گفت اصل تصوّف ايستادنست بر كتاب و سنّت و دست به داشتن هوا و بدعت و تعظيم و حرمت پيران و خلق را معذور داشتن و بر وردها مداومت كردن و رخصت ناجستن و تأويلها ناكردن .
و از اين طايفه بود ابو الحسن على بن ابراهيم الحصرى بصرى ، ببغداد نشستى و حال او عجب بود و پير وقت بود و نسبت با شبلى كردى « 2 » وفات او ببغداد بود
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : و نشستن او با شبلى بود . و آن درست نيست زيرا متن عربى چنين است : و قد ينتمى الى الشبلى .