به نشابور آمد و يكچند آنجا بماند و مردمان را پند دادى بر زبان معرفت پس بسمرقند شد و آنجا فرمان يافت پس از سنهء اربعين و ثلاثمائة .
ابو العبّاس گويد فروترين ذكر آنست كه فراموش كنى آنچه دون ذكر است و نهايت ذكر آن بود كه غائب بود ذاكر اندر ذكر از « 1 » ذكر .
و گويد زبان ظاهر حكم باطن بنگرداند .
و گويد اركان تصوّف نقض كردند و راه او ويران كردند و معنيهاى او همه بگردانيدند به نامهائى كه به نوئى نهادند ، طمع [ را ] زياده نام كردند و بىادبى را اخلاص و از حق بيرون شدن [ را ] شطح و لذّت جستن را به مذمومات ، طيبت و متابعت هوا را ابتلا و با دنيا گشتن را وصول و بدخوئى را صولت و بخيلى را جلدى و سؤال را عمل و پليد زبانى را ملامت و طريق قوم نه اين بود .
و از ايشان بود ابو عثمان سعيد بن سلّام المغربى يگانهء عصر بود پيش از وى چون او نشان ندهند « 2 » صحبت ابن كاتب و حبيب مغربى و ابو عمرو زجاحى كرده بود و نهرجورى را و ابن الصائغ و پيران ديگر ديده بود ، وفات او به نشابور بود اندر سنهء ثلاث و سبعين و ثلاثمائة ، وصيّت كرد تا امام ابو بكر فورك بر وى نماز كند .
استاد ابو بكر فورك گفت كه اندر نزديك ابو عثمان مغربى شدم آنگاه كه اجل وى نزديك آمده بود و على قوّال صغير چيزى همىگفت چون حال بر وى بگشت اشارة كرديم على را تا خاموش شد شيخ ابو عثمان چشم بازكرد و گفت چونست كه على هيچچيز نمىخواند يكى را از حاضران گفتيم تا بپرسد او را كه مستمع سماع بر چه مىكند كه من حشمت دارم از وى اندرين حال ، بپرسيد گفت از آنجا شنود كه شنوانند و اندر رياضت كارش بزرگ بود .
هامش
( 1 ) - اصل : آن .
( 2 ) - اصل : از پيش وى چون او خبر ندادند . « مب » بمتن عربى نزديكتر است .