نام وى محمد بن اسماعيل بود از سامرّه و او را خير النسّاج بدان گفتندى كى وى بحجّ مىشد مردى بر در كوفه وى را بگرفت كه تو بندهء منى و تو خير نامى و سياه بود ، مخالفت نكرد و آن مرد او را فرا خز بافتن نشاند چون گفتى يا خير گفتى لبّيك پس آن مرد پس از چند سال گفت مرا غلط افتاد و تو بندهء من نهاى و نام تو خير نيست و از آنجا بشد و گفت نامى كى مردى مسلمان بر من نهاد بدل نكنم .
خير النسّاج گفت كى خوف تازيانهء خدايست ، بندگان را كه خوى اندر بىادبى كرده باشند بدان راست كنند .
ابو الحسين مالكى گويد كى پرسيدم يكى را از آنك حاضر بوده بودند وقت مرگ خير النسّاج از كار وى ، گفت وقت نماز شام بود كه از هوش بشد پس چشم بازگشاد و بسوى خانه اشارتى كرد و گفت بباش ، تو بنده مامور و من بندهء ام مأمور ، آنچه ترا فرمودهاند از تو اندر نمىگذرد و آنچه مرا فرمودهاند از من درمىگذرد و آب خواست و طهارة كرد [ و نماز شام بگذارد ] و به خفت و چشم فراكرد و جان تسليم كرد .
بخواب ديدند وى را و گفتند خداى با تو چه كرد گفت ازين مپرس و ليكن برستم ازين دنياى گندهء شما .
و از اين طايفه بود ابو حمزة الخراسانى نشابورى [ بود ] از محلّت ملقاباد از اقران جنيد و آن خرّاز و آن ابو تراب بود و ديندار و با ورع بود .
ابو حمزه گويد هر كه دوستى مرگ اندر دل گيرد هرچه باقيست بر وى دوست كنند و هرچه فانيست بر وى دشمن كنند .
و گويد عارف زندگانى خويش همى دفع كند روز بروز و زندگانى همىستاند روز بروز .
ابو الحسن مصرى گويد كه [ ابو ] حمزهء خراسانى گويد محرم بماندم در ميان گليمى هر سال هزار فرسنگ برفتمى و بروز آفتاب بر من مىتافتى و فرومىشدى
رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: ابو القاسم عبد الكريم القشيري
ص٧٠