[ 101 ب ]
ز هم خرّم و شاد در روز و شب * به سر بردى او هر دو عالىنسب
به هر كار مشكل به هر داورى * طلب كردى از يك دگر داورى
ز هجرت چو بگذشت سال هزار * به هشتاد و پنج از فزاى شمار
به حكم شهنشاه عالمپناه * سرافراز كونين و ظلّ إله
سليمان كه بهر شرف بر درش * چو خنكار « 1 » بودى دو صد چاكرش
ملك جعفر او خان عالىگهر * در اين ملك شد جانشين پدر
چو بر مسند حكمرانى نشست * به ظالم در شادمانى ببست
به رزمش اگر چرخ بستى كمر * نگشتى هماورد آن شير نر
چو « 2 » دست سخايش شدى دُرفشان * زدى طعنه سائل به دريا و كان
فشاندى اگر تيغ از روى كين * دريدى جگرگاه گاو زمين
ثنايش نمودى گه كارزار * روان نريمان و سام سوار
ز شعر متينش به هر انجمن * چو ارباب دانش نمودى سخن
روان نظامى به صد انفعال * ز خجلت ستادى به صفّ نعال
چو اين دير پر فتنه بگذشتنىست * همان رشته عمر بگسستنىست
[ 102 الف ] ز همّت گذشت از سر بيش و كم * رخ آورد در سوى ملك عدم
هامش
( 1 ) . خنكار : خوندگار يا خواندگار . لقب سلطان عثمانى .
( 2 ) . م : چون .