كشيدى چو شمشير در روز جنگ * به بحر اندرون لرزه كردى نهنگ
ز دست دُرافشان او كامكار * بُدى منفعل دائم ابرى بهار
ز تاريخ هجرت به سال هزار * چو پنجاه و پنج آمد اندر شمار
از آن يافت حكم نياكان نوى * چو بودش عيان فرّ كيخسروى « 1 »
ز افعال مطبوع آن نيكنام * بر آن آفرينخوان شدى خاص « 2 » و عام
به حكمش چو آمد همه ملك عمّ * برآسود يك چند بىدرد و غم
ز شفقت شهنشاه انجمحشم * يكى خاصه « 3 » دادش ز اهل حرم
كه بُد دخت والى گرجىستان * به رخ همچو مه قد چو سرو روان
كزان گلعزار آمد اندر وجود * ملك جعفر او كان احسان و جود
چو يك چند مىبود با عيش و ناز * فلك كرد بر وى درى فتنه باز
ز مكران يكى مرد خنجرگذار * به خود كرد جمعى از اوباش يار
ز فرمان و حكمش بپيچيد سر * غمين شد از او خان خورشيدفر
[ 101 الف ] سپاهى برآراست او پاكدين * به سرعت روان شد به مكرانزمين
پشيمان شد از كار خود ناصواب * به درگاهش آمد به چشم پرآب
ز كردار بد عذر و پوزش نمود * سپهدار كى را به خوبى ستود
كزين پس تو را كمترين چاكرم * ز احكام و فرمانت در نگذرم
چو باشد كه بخشى گناه مرا * برون آرى از ميغ ماه مرا
تن چند هم مدح آراستند * گناهش به انعام خود خواستند
بخشنودى مهتران سپاه * سپهدار كى شد به او نيكخواه
به خواهندگان گفت بخشيدمش * اگر چند بدخواه خود ديدمش
ز خاصان « 4 » يكى مرد صاحبوقار * در آن سرزمين ساخت فرمانگذار
از آن پس بيامد به سوى وطن * از آنجا سپهدار لشكرشكن
هامش
( 1 ) . م : خواص .
( 2 ) . م : خواص .
( 3 ) . م : خواصه .
( 4 ) . م : خواصان .