از آنجا بيامد سوى سيستان * به همملّتان گشت همداستان
كه منصور اسحق ساماننژاد * برون رفته از راه آيين و داد
برآريم لشكر به پيكار و كين * نماييم اخراج از اين سرزمين
ز احفاد عمر [ و ] آن شه كامكار * يكى را نماييم فرمانگذار
چو قوم خوارج به خود ديد يار * به سر برنهاد افسر افتخار
به عمر [ و ] ابن يعقوب عالى گُهر * كه او را بود عمر سِيّم پدر
به بيعت درآورد جمع كثير * نمودند بر خويش او را امير
به ايشان پى رزم و كين و نفاق * رئيس خوارج نمود اتّفاق
كه بودى به رزم و جلادت تمام * ورا ابن حفّار خواندى به نام
[ 50 الف ] به فرمان عمر [ و ] آن يلى ارجمند * گرفتند منصور و كردند بند
مزيّن بشد خطبه بر نام آن * حرون « 1 » توسن آرزو رام آن
چو شد اين خبر فاش هر بوموبر * بشد احمد شاه توران خبر
كه بودش پدر مرد صاحبيقين * سماعيل بن احمد پاكدين
سپاهى برآراست او سرفراز * بشد از پى رزم كين چارهساز
يكى نامدار از نديمان خاص * كه در نزد او داشتى اختصاص
كه او را حسين على نام بود * دلير و سرافراز و خودكام بود
فرستاد با لشكر بىكران * به پيكار سالار زابلستان
چو نُه ماه اين ملك محصور بود * به هر گوشهاى فتنه و شور بود
در آن وقت شد ابن هرمز هلاك * نهان شد به حكم اجل در مغاك
چو گشتند مضطر در آن كارزار * امان خواستند عمرو ابن حفار « 2 »
به عذر گنه هرطرف چارهجوى * به نزد سپهدار كردند روى
خلاصى از آن بند منصور يافت * سوى لشكر شاه توران شتافت
سپهدار فيروز صاحب وقار * كرم كرد بر حال ابن حفار
هامش
( 1 ) . م : هرون .
( 2 ) . م : جفّار .