چه بشنيد احوال آن سرفراز * خليفه پس از فكر و راى دراز
ز خاصان يكى مرد صاحب وقار * فرستاد با هديهء بىشمار
به نزديك سالار توران سپاه * سماعيل بن احمد آن نيكخواه
كه آن پهلو پردل نامور * ببندد به پيكار طاهر كمر
[ 48 الف ] پذيرفت سالار سامان نژاد * به طاهر بدينگونه پيغام داد
كه مسرور بنشين به مأواى خويش * ز حكم خليفه منه پاى پيش
تو را داده منشور زابل زمين * مكن در ممالك طمع بيش از اين
چو برخواند خود نامه آن پاكزاد * به زودى سوى سيستان رو نهاد
يكى نامه با هديهء بىشمار * فرستاد طاهر به آن نامدار
كه هست از جنابت مرا ملتمس * چو بر هر مرادت بود دسترس
كه در خواهى از مكتفى اين مرام * به احسان نمائى مرا شادكام
كه بعضى ز املاك آباء من * گذارد به رسم مقاطع به من
چه آن هديه آورد مرد رسول * سپهدار سامان نسب شد قبول
به دار الخلافه يكى نامه داد * ز طاهر به نيكى چنين كرد ياد
كه برحسب خواهش به نيل مرام * به اكرام و احسان شود شادكام
به طاهر خليفه ز روى و داد * يكى عهدنامه يكى جامه داد
از آن شاد شد خاطر سرفراز * دگرباره آمد به شيراز باز
ز خاصان يكى مرد قابوس نام * در آن سرزمين ساخت با احترام
وزان پس بيامد سوى سيستان * كه نوشد مى عيش با دوستان
[ 48 ب ] قضا را در اين وقت ليث على * كه از ليث مىشد نژادش جلى
ابا سبكرى « 1 » پهلو نيكنام * كه او عمر بن ليث را بد غلام
به شيراز رفتند و گشتند يار * به قابوس كردند گفت و گذار
دلآزرده شد مرد با احترام * از آنجا روان شد به دار السّلام
هامش
( 1 ) . م : سكزى .