مكن اين هوس تا رسد وقت كار * نيابى سمن جز به فصل بهار ( 1113 )
مكن پايهء ظلمكيشان بزرگ * مفرماى كار شبانان به گرگ ( 2753 )
مكن جز نكويى به كس زينهار * چو كردى بدى چشم نيكى مدار ( 2319 )
مكن سفله را تربيت ، زينهار * مپرور به آب خضر زهر مار ( 2752 )
مكن سوى آن بيشه جولان دلير * كه جاى پلنگ است و مأواى شير ( 830 )
مكن مار را تا توانى رها * كه گردد به اندك زمان اژدها ( 848 )
مكن ناتوان و ضعيفش خيال * كه از پشّه پيلى خورد گوشمال ( 855 )
مگو راز دل ، فتنهانگيز را * به پنبه مپوش آتش تيز را ( 1933 )
ممالك سپردن به بيگانگان * بود تيغ دادن به ديوانگان ( 2748 )
نبودى اگر سلطنت را زوال * جز آدم نديدى كسى ملك و مال ( 3363 )
نبيند كسى بخت فيروز را * كه فردا كند كار امروز را ( 1645 )
ندارد وفا آسمان برين * چنين بوده و هست و باشد چنين ( 891 )
نشد افسرى از شرف عرشساى * كه روزى نگشت از ستم فرشساى ( 1584 )
نكردى فلك سير اگر چون زمين * نگشتى سرافراز عالم چنين ( 930 )
نكويى مدار از بدانديش اميد * كجا ميوه بار آورد شاخ بيد ( 845 )
نگيرد كسى كوه را از پلنگ * نسازد تهى بحر را از نهنگ ( 2363 )
نگيرم اگر پيش آن سيل تيز * دهد عالمى را به باد ستيز ( 856 )
نمىبايد انديشه كرد از جدل * كه هرگز نميرد كسى بىاجل ( 3495 )
نهالش كه اكنون بود فرشساى * به زودى درختى بود عرشساى ( 850 )
نهالى كه از باغ احسان شكست * ازو ميوهء دلكش آيد به دست ( 906 )
نهالى نيفراخت چرخ كهن * كه آخر نيفكندش از بيخ و بن ( 1583 )
نه جم ماند ، نى جام گيتىنماى * ولى همچنان دير عالم بپاى ( 447 )
همه غرق جوشن ز سر تا به پاى * شتابان شد آن كوه آهن ز جاى ( 2343 )
شاه اسماعيل نامه ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: قاسمى حسينى گنابادى
ص٣٨٤