[ تحميديّه ]
خداوند بىچون خدايى تو راست * بر اقليم جان پادشاهى تو راست
تعالى اللّه اى از تو بود همه * وجود تو اصل وجود همه
مبرّا از اين و از آن دانمت * ندانم چهاى تا چنان خوانمت
بصر پى به سرّ جمالت نبرد * خرد ره به كنه كمالت نبرد
5 به هر چيز دارد خرد دسترس * دليل خداوندى توست « 1 » و بس
نخوانم تو را آسمان و زمين * تويى جمله امّا نه آنى نه اين
به هرجا فتد ديده نزديك و دور * تويى كرده اينجا و آنجا « 2 » ظهور
نشانى ز هستى در اين دير نيست * تويى هست و هستى ده و « 3 » غير نيست « 4 »
وجود تو آن مهر تابنده است * كه بر نيك و بد پرتو افكنده است
10 نه خورشيد و نه ذرّه گويم تو را * و ليكن ز هر ذرّه جويم تو را
جز اين نيست آگه ز صنع تو كس * كه هر هست از هستى توست و بس
نبينم گلى كان ز باغ تو نيست * چه نورى بود كز چراغ تو نيست
اگر شد جهان روشن از آفتاب * چنين « 5 » آفتاب از كه شد نورياب
گر از جان برد حسن جانان شكيب * كه او را دهد صورت دلفريب
15 بد و نيك عالم خطا و صواب * ندانم ز سير مه و آفتاب
بود بنده همچون منت هركه هست * چو من بندهاى را چه آيد ز دست
هامش
( 1 ) . م و د : خداوند اين است .
( 2 ) . د : اينجا و آنجا پس و پيش شده است .
( 3 ) . م : درو .
( 4 ) . د : از اين بيت تا بيت 30 نيست .
( 5 ) . م :كه مه را كند روشن از آفتاب / ببين .