بلقيس وش و ملكات و حاكمات با داد و دهش با انشاء ممالك انشاء هم قلم و هم زبان و بارها عقد دستار جمعيتم چون زلف بتان ماه پيكر مشوش شدست و عهد ناپايدار رفاهيتم چون مذاق فراق دوستان مهرپرور ناخوش آمده و با ضعف و عدم قوت بكرات در اسفار شاق متحمل فنون مشاق كه راسخات جبال از حمل آن ابا نمايد گشت چه اگر احيانا روزگار ستيزهكار بسعادت گونهء موانات مىنمودست از مقتضاء تقدير ربانى و وضع آسمانى اين منحت بمحنت و اين عطيت ببليت و آن صباء قبول بنكبات متبدل مىشده شكوفهء مراد از اكمام وعده هنوز نشكفته و انوار صباح اوميدى ندميده ديگر باره از وحشت ظلمت روزگارم آشفته مىشد و خيفاء زمانه نمد زين هنوز خشك ناكرده ابلق روز و شب باز حرونى و توسنى آغاز مىنهاد ، فى الجمله
تمتعى كه من از فضل در جهان بردم * همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
هلال بخت افاضل خود چون هلال شب شده است كه از آن نوميد نبوند ، نجم طالع هنرمندان را آفت اذا هوى از پس است ، اگر چه بفضل زينت آرايش جهانند از ذخاير جهان دائما بىنصيب باشند
يا فاضلا ترجو السعادة و العلى * هيهات تضرب فى حديد بارد
من اين ترجوا الفاضلين سعادة * و المشترى ابدا عدو عطارد
فاما . . . دامن همهء عيبها بپوشد من با وى اگر چه همواره چون كوكب منير در معرض خطر و زخم حوادثم و از درياى تنعمات دنياوى جز قدرى آب بر كف نگرفتهام كه بدان دهان قناعت را تر مىدارم نخواهم كرد كه دنيا بحذافيرها مرا باشد و من جاهل باشم ، آرى چون رباع كرمان مناخ ركب افضال و احسان آن خواجهء عالى مكان آمد و من بنده را داشت و از احمال انعام و اكرام و اعظام و اجلال و احترام كه سجيت كريم آن خلاصهء انام بدان مجبولست و تبجيل و اعزاز و تأهيل و اهتزاز كه طبع لطيف آن زبدهء نتايج ليالى و ايام بر آن مفطورست بهرهمند و محظوظ و از مجارى دلدارى مجذوبانه لذات آب زندگانى بكام جان رسيد و از ذوق افاضل نوازى عالى همتانه طراوت اوايل زندگانى چون شراب ارغوانى در وجودم سريان كرد مىخواهم كه بر مقتضاء :
لا خيل عندك تهديها و لا مال * فليسعد النطق ان لم تسعد الحال
مشام جهان را بروايح نشر مدايحش معطر و مبخر گردانم و مسامع عالميان را بزيور ذكر صيت مكارم محامدش مشرف و مشنف دارم و لباس مطالع و مقاطع رسايل و تصنعات را عموما و تتمهء تاريخ كرمان را خصوصا بطراز لقب و نام مباركش مطرز و معلم دارم و