را اشتباهى باشد ، رفع شود و يا آنكه اگر من بر خطا رفتهام به طريق حق دلالتم فرماييد و از ضلالت نجاتم دهيد . » عذر آورد ، برخاست و رفت . دو نفر رفقاى او ماندند .
آن طلبهء باكمال گفت : « اين شيخ ، سالى دوازده تومان و دو خروار جنس از ديوان موظّف است . مادامى كه آن وظيفه برقرار است به مذهب حق معاودت نخواهد نمود ، زيرا كه تمام وحشت او آن است كه مبادا نقصى در وظيفهء او آيد !
خوب بود كه شما مىفرموديد ، از شرايط مشروطه يكى آن است كه اربابان ، وظيفه را در سال مضاعف خواهند داد . آن وقت تمام فرمايشات شما را تصديق مىنمود . »
گفتم : « اى برادر ! چنين نيست ، زيرا آن درجه حماقتى كه من در وجود اين شيخ مىبينم ، اگر روزى يك هزار تومان هم به او بدهند ، دست از طريقهء كج و معوج خود ، برنخواهد داشت . مثل اين دشمنان حريّت ، مثل آن دشمنان شريعت است كه امام - عليه السلام - دربارهء ايشان مىفرمايد : « ما را دوستان چندى هست كه اگر بدن او را با مقراض ، تمام ، ريزهريزه نمايند دست از دوستى ما برنمىدارند و دشمنان چندى است كه اگر در تمام عمر ، عسل در كام ايشان بريزند ، دست از دشمنى ما برنمىدارند . »
اين جاهلان ، چنان دشمنان انسانيّت هستند كه هرچه به انگبين علم و حكمت ، كام ايشان را شيرين نمايى مذاق ايشان تلختر گردد ، اگرچه با دانايان نشينند و با حكيمان خلوت گزينند .
حال ، اين شيخ اگر هزار سال ديگر ، در مدرسه بماند ، بر حماقتش خواهد افزود . نه بر علمش . چنانچه سعدى مىگويد :
سگ به درياى هفتگانه بشوى * چونكه ترشد پليدتر باشد
خر عيسى گرش به مكّه برند * چون بيايد هنوز خر باشد
آن طلبهء باكمال فرمود : « جناب آقا ! شما به كلّى از اخلاق اين مردم مأيوس هستيد . با وجودى كه خداوند ، در خميرمايهء فطرت ايشان ، استعداد قواى چندى خلق فرموده كه هرگاه در دبستان معرفت ، تربيت يابند ، قابل هزارگونه فيض خواهند بود . »
گفتم : « بلى چنين است . مقصود من ، از فطرت و طبيعت ايشان نيست ، بلكه