بخواهم عرض كنم ، مثنوى هفتاد من كاغذ شود .
حال كه اين ملّت بيچاره ، بعد از خرابىهاى بصره ، از خواب بيدار شده و هستى خود را به تاراج مخالفين ديده ، مىخواهد در اين نفس آخرين ، به معالجهء خود پردازد و روح تازه به بدن ضعيف خود برساند . شما جاهلان و بىعلمان گاهى تكذيب مىكنيد و زمانى تكفير مىنماييد و غيرتمندان از مسلمانان را بابى مىخوانيد و قوانين شريعت اسلام را ، قانون فرنگى مىشماريد .
مسلّم است ، گروهى كه براى حبّهاى ، خرمنى به باد فنا دادند و به جهت دينارى ، مملكتى فروختند و از براى دستمالى ، قيصريّه سوختند و مدت عمر خود را به شرّ و فساد و جور و بيداد گذرانيدهاند ، از كجا راضى خواهند شد كه از تازيانهء علم و حكمت ، ايشان را از طريق شقاوت به شاهراه سعادت منعطف دارند ؟
آن طلبهء باكمال - سابق الذكر - از كلماتم بسيار خورسند بود و به زير چشم اشاره مىكرد : بيانات خود را زياد نمائيد ، ولى شيخ حسن ، از سخنانم بسيار افسرده بود . چند مرتبه خواست به صحبت ديگر ، كلامم را قطع نمايد ، آن دو نفر ديگر ، او را ممانعت نموده و مرا تقويت مىكردند .
امّا چون رشتهء كلام من ، به اين مقام رسيد ، شيخ حسن ، عنان صبر از دست داد و زمام طاقت از كف بگشاد . بىاختيار آن طلبه كه او را آورده بود ، ملامت كرد و شماتت نمود كه اوقات مرا ضايع نمودى و مباحثات مرا تعطيل نمودى و مقدارى از عمر مرا تلف داشتى .
اين سخنان طبيعيان را مؤمنان استماع ننمايند و اين كلمات بابيان را مسلمانان باور ندارند .
شرعا ، توقّف من در اين مكان حرام و جالسين اين محضر نزد مردم بدنام خواهند بود . اين بگفت ، برخاست .
من دامنش را گرفتم و نصيحتش گفتم كه چون وقت نهار است ، نمىگذارم تشريف ببريد . بايد غذايى صرف شود . فورا نهار خواستم ، حاضر نمودند .
شيخ حسن نشسته ، مشغول خوردن نهار بود . من هم صحبت مىكردم .
بعد از صرف غذا گفتم : « يا شيخ ! اگر ميل داريد ، قدرى ديگر صحبت نماييم . اگر شما
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
ص١٨٨