گفتند : « همسفرانت البته حمايت تو را مىكنند ، بايد الاغ را بدهى ! »
التماس نمودم و گريه و زارى كردم كه من غير از اين الاغ علاقه « 1 » ندارم و بايد با اين حيوان عيالم را به وطنم برسانم از من نشنيدند ، مرا در اطاقى برده ، محبوس داشتند .
بعد از ساعتى آمدند ، مرا بيرون آوردند كه توصيهء شما را در نزد بيگلربيگى نمودهايم ، بايد پنج تومان و يك ضامن بدهى و به روى .
گفتم : اين چه طريق مسلمانى است ؟ اگر اين الاغ را من به ديگرى فروخته باشم و يا دزديد [ ه ] باشم ؛ [ در ] مراجعت به شهر خودم از من خواهند گرفت ؛ ديگر اين پنج تومان را در پاى كه محسوب دارم ؟
فورا يكى از فراشها چند چوبى بر شانهام زد كه اى دزد نابكار مال مردم را مىدزدى حال شرعىبافى مىكنى ؟
گريه كردم و ناله نمودم كه اى بىمروّت مردم ، آخر من زوّار و شما مجاوريد . در خدمت اين حجّت خدا اين چه ظلمى است كه به زوّار او مىنماييد ؟
گفتند : پرحرفى مكن . حكم همان است كه دادهايم . من ديدم ضامن ندارم و غريبم ، دو تومان از براى بيگلربيگى و يك تومان هم از براى فراشها دادم ، بيرون آمدم .
همان دلال ، باز گريبان مرا گرفت و گفت : « چون اسم دزدى به روى الاغ تو گذاردهاند ، اين عيب است و مشترى اين الاغ را با اين عيب به اين قيمت نمىخرد . »
عاقبت يك تومان به مشترى و پنج هزار ديگر هم به دلال دادم و خلاص شدم و پنج هزار هم بعضى لوازمات خريدم ده تومان ديگر در بغلم بود در همينجا شخص تسبيح فروشى رسيد . سه دانه تسبيح خريدم به دو قران . پول آن را دادم .
تسبيحفروش گفت : « من پول نمىشناسم . همراه من بيا تا اين پول را نشان بدهم . »
چند قدمى با او روانه شدم ، چون از در صحن خواستم بيرون آيم ، يك نفر در جلو من آمد با مشت به سينهء من زد كه اى بىادب چرا پشت به حرم نموده از صحن بيرون مىروى ؟
هامش
( 1 ) . علاقه : مال .