اين حوض يك طرف جزاير هند بود ، كه آنچه در همهء جزاير هند از وحوش و طيور و حيوانات و انسانات برّى و بحرى و آنچه از جنس نباتات كه غرابت و تازگى داشت صورت آنها را بتركيبى ايجاد نموده بودند تا آدم دست نمىزد نمىتوانست تميز بدهد كه طبيعى است يا مصنوعى .
و طرف ديگر جزاير ينكى دنيا بود به همين ترتيب . يك گوشه اسباب كشتيخانه نيز بود و يك سمت مملوّ از اسباب هرنوع و هرقسم چرخ بود : از قبيل اسباب كشتىسازى و كالسكههاى بخارى و اسباب زراعت و فلاحت و نجّارى و خرّاطى و آلات اختراعات تازه كه آهن را چنان صيقل و جلا داده بودند كه مثل الماس در تلألؤ « 1 » بود . خلاصه بهركنج و بهرگوشه كه نگاه كردم اوضاعى و اسبابى به نظر آوردم كه ضبط آنها از حيّز امكان خارج بود ، و هرچه بمقام تعريف و توصيف برآيم فى الحقيقه بمقام تضييع آنجا خواهم آمد . قلم و كاغذ را پيچيده با كمال بهت و حيرت در روى نيمتختى نشسته اندكى جزءبجزء اوضاع آن كنج را ملاحظه كرده و تركيب آن عمارت را مشاهده و قدرت انسانى را بر ايجاد اين نوع آثار دارا ديدم . ديوانهوار برخاسته با جستجوى اين طرف و آنطرف خود را به خدمت سفارت كبرى رسانيدم ديدم كه همه حيران و و إله مشغول گردش و تفرّج هستند .
جناب امين الملك نگاه به من كرده استنباط نمودند كه در اول قدم ، حيرت و بهت خامه و نامهء مرا پيچيده ، بديهى بود كه همه حيران و و إله بودند ، و اينكه خداوند عالم فرموده است كه من انسان را اشرف مخلوقات
هامش
( 1 ) - در اصل : تلؤلؤ .