باره به سختى سرزنش كرد ، وقتى كه معاويه پس از مراسم حج بخانهء عايشه رفت عايشه به او گفت :
- آيا نمىترسى كه بناگهانى كسى اينجا بر تو حمله برد و ترا بكشد .
معاويه با فريبكارى جواب داد :
- من وارد خانهء امينى شدهام .
- آيا از خدا نترسيدى كه حجر و يارانش را كشتى ؟ « 1 »
عايشه هميشه از مصيبت حجر سخن ميگفت و گفتار پيامبر را دربارهء فضيلت او به زبان مىآورد و مىگفت : از پيغمبر شنيدم كه ميفرمود :
« به زودى در عذراء كسانى كشته ميشوند كه خدا و اهل آسمانها از قتل آنها خشمگين ميشوند » « 2 » .
عايشه مردم كوفه را در اين باره سرزنش ميكرد و مىگفت :
« به خدا سوگند اگر معاويه ميدانست كه مردم كوفه از حجر و يارانش دفاع ميكنند هرگز جرئت نميكرد كه آنها را در كوفه دستگير كند و در شام بكشد ولى پسر هند جگرخوار ميدانست كه غيرت مردم كوفه از بين رفته است به خدا قسم ديگر در جمجمهء عرب عزت و دلاورى وفقه باقى نمانده است ، خداوند لبيد شاعر را پاداش خير دهد كه ميگفت :
رفتند كسانى كه مردم در پرتوشان زندگى ميكردند * و باقى ماندند آنها كه چون پوست سگ جرب هستند
نه سودى دارند و نه اميد خيرى به آنهاست * و بر آنها عيب ميگيرد گويندهشان اگر كينه نورزد « 3 »
هامش
( 1 ) - طبرى 6 / 56
( 2 ) - البداية و النهاية 8 / 55 ، الاصابه 1 / 314
( 3 ) - استيعاب 1 / 357