جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار * خاك عرب از « مشرق اقصى » گذرانديم
وز ناحيهء غرب به « افريقيه » رانديم * « درياى شمالى » را بر شرق نشانديم
وز بحر جنوبى بفلك گرد نشانديم * « هند » از كف هندو « ختن » از ترك ستانديم
مائيم كه از خاك بر افلاك رسانديم * نام هنر و رسم كرم را بسزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم * در داد فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم * چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم * مائيم كه در سوك و طرب قافيه سنجيم
جغديم بويرانه ، هزاريم بگلزار * اى مقصد ايجاد سر از خاك بدر كن
وز مزرع دين اين خس و خاشاك بدر كن * زين پاك زمين مردم ناپاك بدر كن
از كشور جم لشكر ضحّاك بدر كن * از مغز خرد نشأهء ترياك بدر كن
اين جوق شكالان را از تاك بدر كن * وز گلّهء اغنام بران گرگ ستمكار
افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته * دهقان مصيبتزده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ مى ناب گرفته * وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونهء از مهتاب گرفته * چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بيمايه و صحت شده بيمار * ابرى شده بالا و گرفته است فضا را
از دود و شرر تيره نموده است هوا را * آتش زده سكّان زمين را و سما را
سوزانده بچرخ اختر و در خاك گيا را * اى واسطهء رحمت حق بهر خدا را « 1 »
زين خاك بگردان ره طوفان بلا را * بشكاف ز هم سينهء اين ابر شرربار
هامش
( 1 ) - مؤلف نوشته است « را » محل ملاحظه است و حق هم دارد يا بايد گفت بهر خدا يا خدا را .