تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
زود برگشتم . از عصر شروع كرد برف باريدن . سه گوسفند ، امير براى من قربانى فرستاد پنجهزار به آدمش انعام دادم .

روز دوشنبهء يازدهم .

صبح ، برف كاملى باريده بود . به قدر يك چارك بر زمين بود . هوا بسيار سرد شد كه از اطاق نمىتوان بيرون آمد . درس مدرسه تعطيل شد .

روز سه‌شنبهء دوازدهم

به واسطهء شدت سرما ، بيرون نرفتم . عصر حاجى ميرزا عباس آمد . مباحثه كرديم .

روز چهارشنبهء سيزدهم .

تا روز يكشنبهء هيجدهم جز برف و سرما تازه‌اى نبود . روز يكشنبه كه عيد غدير بود ، رفتم به كلاته . مردم بيرجند همه بودند . امير با نشان و حمايل امير تومانى و تمثال همايون و شمشير مرصع آمد . نشست . شليك توپ كردند .

از روز دوشنبهء نوزدهم تا شنبهء بيست و سيم

، تازه‌اى جز برف و سرما نيست . از ديشب كه شب شنبه بود ، به واسطهء اينكه از كارخانه و اندرون امير مسافتى تا منزل بود و غذاها سرد مىشد ، قرار دادم ، شام و نهار در منزل خودمان ، آشپز خودمان طبخ كند . اسباب و ما يحتاج آوردند . روزى دو من تبريز برنج و ساير ملزوماتش را به قدر ده روز آوردند .

روز يكشنبهء بيست و چهارم .

تازه‌اى نبود . عصر حاجى ميرزا عباس آمد . مباحثه كرديم .

روز دوشنبهء بيست و پنجم

صبح سوار شده به كلاتهء امير رفتم . هوا خيلى سرد بود . امير تكسرى داشت . سينه‌اش درد مىكرد . شاه نواز خان تاجر قندهارى از فراه ولاش جوين آمد . حكايت كرد كه قشون انگليس در شالكوت به كمال اهتمام شهر مىسازد و تمام راه را تا كنار درياى سند ، آهن و اسباب كار ريخته ، راه‌آهن مىسازد . كل آن مسافت را قطعه‌قطعه بر مردم آنجاها به