تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
خوشوقتى قبول كرد و امروز شرح نفيس و اسباب را شروع كرديم .

روز چهارشنبهء ششم .

مشغول كاغذهاى طهران شدم . عريضه به نصير الدوله نوشتم كه جواب عرايض من نرسيد ، از جناب آقا تعليقه براى امير رسيده است كه چهارده هزار خروار بدهد ، و او مىگويد : اگر چاره نشود ، خود به طهران مىآيم و چيزى نوشتم كه زياده بر ششهزار نمىدهند ، تكليف من چيست ؟ تلگرافى هم به همين مضمون نوشتم كه از سبزوار بگوئيد . كاغذى هم به حسين نوشتم كه قاليها را از حاجى علينقى بگيرند ، بركها را هم نوشته‌ام از سبزوار مىآرند تحويل بگيرد ، قبض بدهد . كاغذى هم به آقا ميرزا طاهر نوشتم در باب شترها و كاغذى هم به حاجى كاظم خان در باب رسانيدن بركها و قاليها به خانهء ما . كاغذى كه به كربلائى اسمعيل تاجر نوشتم كه بركها را بفرستد طهران به توسط بابا خان حامل نوشتجات ، پيش حاجى كاظم خان ، كرايه‌اش را از بابا خان بگيرد . نوشتجات كلا تحويل بابا خان آدم سركار امير شد و چهار ساعت به غروب مانده روانه شد . من هم رفتم حمام ، عصر حاجى ميرزا عباس آمد . مباحثه كرديم . محمد جعفر ، شش تومان از بابت مواجب سه‌ماههء رمضان و شوال و ذيقعده‌اش گرفت ، براى عيالش خرجى فرستاد .

روز پنجشنبهء هفتم .

تازه‌اى نداشت . عصر حاجى ميرزا عباس آمد ، مباحثه كرديم . شب رفتم مسجد ، روضه خواندند ، برگشتم منزل .

روز جمعهء هشتم .

صبح ، رفتم به كلاته . امير را ديدم ، برگشتم . ديگر تازه‌اى نبود . يك ثوب سردارى ترمهء زمردى ، سركار و الا براى امير خلعت فرستاده بودند . لطفعلى بيك پيشخدمت آورده بود ، پوشيده بودند .

روز شنبهء نهم .

صبح رفتم مدرسه . مباحثه كرديم . عصر هم حاجى ميرزا عباس آمد . كتابهاى طب را مباحثه كرديم . عصر باران شديد آمد .

روز يكشنبهء دهم .

عيد اضحى بود . رفتم به كلاته . هوا بسيار سرد بود