تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
مظلوم را آن كافر بىرحم به دست خود به قتل رسانيده ، يك نفر طفل هفت ساله باقر ميرزا كه به سبب طفوليت در نزد پدرش [ نواب ] مالك [ رقاب ] بوده و آن مظلوم به آن طفل مشغول بود ، آن مردود بىدين در دامن پدر شهيد كرده بعد از آنجا بيرون آمده بعد از دو روز آزارى به‌هم رسانيده كه هر دو دست خود را به دندان خاييده و تمام گوشت بدن خود را كنده و در مدت ايام آن آزار غذاى آن مردود نجاست بود كه فضلهء خود را مىخورده و به غير از فضلهء خود هرچه مىدادند دور مىانداخته . چون ديوانگى و كثافت « 1 » خوردن آن مردود به حدى رسيده كه اقوام و اقربا و خدمه و ساير منسوبان و افاغنه از او متأذى و ديوانگى او شهرت كرد ، چند روز او را مقيد و زنجير كرده بعد از آن اشرف نام افغان پسر عموى آن مردود كه در ايام دولت آن مردود محبوس بود ، افاغنه اتفاق كرده از حبس برآورده [ او هم ] محمود مردود را خفه كرده به جهنم و اصل كرده ، خود بر تخت سلطنت نشسته ، بعد از چند روز سنهء 1141 ق « 2 » / 1729 م لشكر رومى بر سر اصفهان آمده ، آن ملعون نيز با سپاه و لشكر بسيار از افاغنه و قزلباش بيرون رفته ، در سر راه رومى خبر رسيد كه رومى به كومك قزلباش آمده و اراده دارد كه باز نواب مالك رقاب را در ايران متمكن سازد .

در ذكر شهادت نواب مالك رقاب و ساير مراتب

آنكه چون خبر آمدن رومى به اشرف شاه « 3 » افغان رسيد كه رومى به كومك قزلباش آمده كه اصفهان را بگيرد و شاه سلطان حسين را مجددا در ايران مستقل كند ، آن ملعون تدارك جنگ با رومى ديده با لشكر و سپاه افغان « 4 » و قزلباش و مردم اصفهان كه با خود ملازم كرده و با توپخانهء بسيار بيرون رفته استقبال رومى كرده . در عرض راه فرهاد نام جلودار را كه از جلوداران نواب مالك رقاب بود [ و ] در آن وقت ملازم اشرف شاه افغان شده بود ، با دو نفر افغان به چاپارى به اصفهان فرستاده ، نواب شاه سلطان حسين مظلوم را در اصفهان [ 410 ] در عمارت « 5 » آئينه‌خانه شهيد كرده . سر آن شهيد مظلوم را به چاپارى نزد اشرف ملعون برده ، بعد از آن ملعون روانه شده در محال فراهان به رومى رسيده ، بعد از تلاقى فريقين و محاربه و مجادلهء طرفين رومى شكست خورده بسيارى از
هامش
( 1 ) - آ : كسافت ( 2 ) - آ : 111 ؟ ( 3 ) - د : اشرف خان ( 4 ) - در اصل : رومى ( 5 ) - ملى : عمارت افتاده است
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 136 | محمد محسن مستوفى / بهروز گودرزى