او آمد . سطوت و جبروت و نخوت بر او چنان مستولى شد كه پاى بر گردن اصحاب ديوان و اكابر جهان نهاد « 1 » و ملوك انام و صناديد ايام و اشراف اطراف و اعيان زمان به درگاه او رفته و در وهلهء اولى هيچ آفريده را بار نبود و چون به چند واسطه رخصت شدى و از جنب دربند درگذشتى غير از معدود نام برده ديگرى را مجال دخول محال بود و اكثر ملاقات ناكرده بازگشتى . بارها در خاطر عقلا مىگذشت كه اگر اين صاحب از مناره احتشام فروافتد ، صدپاره شود « به قدر الارتفاع يكون صرعه » .
در اين ولا كه شاهزاده عالى جناب ميرزا بايسنغر مسند ديوان را به شرف جلوس بياراست و به سرعت درايت وحدت فطانت كه نمونهء برق لامع و آفتاب ساطع بود ، به تحقيق معاملات التفات فرموده صورت معاش ناپسنديده و صفت زندگانى ناستوده و طمع اموال مسلمانان و تصرف وجوه ديوان و جنايات و خيانات سيد روى نمود ، عمال ديوان هرچند بر اين سخنان وقوف داشتند ، باوجود سياست سيد مجال جلال و قوت مقاومت خيال محال مىپنداشتند . چون مزاج جناب بايسنغر بر او متغير شد ، امير على شغانى « 2 » كه سيد او را منكوب ساخته بود ، عرضه داشت كه مبلغ دويست تومان روشن سازد و چهره حال او كه بسان نيلوفر كبود بود ، چون گل طرى تازه و خندان شد . و شاهزاده عالى جناب فرمود كه معاملات سيد را تحقيق كنند و مير على نخست سخن تصرف خزانه گفت فرمان شد كه عرض خزاين كند . خزانهدار جمعى را كه مبلغها براى سيد برده بودند ، گفت وجوه خزانه بازآريد تا بخيه بر روى نيفتد . از آن جمله خواجه پير على بن خواجه محمد بايزيد بود ، محرم اسرار سيد كه بر قضاياى نهانى اطلاع داشت و تمسكات او و پدرش در دست خزانهدار بود و ايشان سيد را متقاضى داده و او هر روز دفعى مىگفت تا سخن به خشونت رسيد و قضيه به دور و درازا كشيد و ميان سيد و پير على به ناسازگارى پرده مخالفت را آهنگ بلند شد بلكه كار از پردهپوشى گذشت و راز از پرده بيرون افتاد . حضرت خاقان سعيد آن جماعت را حاضر فرموده به مواجهه تفحص نمود .
خزانهدار گفت : زر پير على برده است . پير على گفت : به سيد دادهام . سيد انكار كرد .
آن حضرت درباره سيد عنايت كرده فرمود كه آنچه از خزانه بردهاند و مقرند ، به خزانه فرود آرند و بر هركس چيزى روشن شود ، باز دهد و هركه را در ميان آن
هامش
( 1 ) مطلع سعدين : ندارد .
( 2 ) مطلع سعدين : شقانى .