بنيان مملكت و شهريارى منهزم شد .
شعر
فغان ز عادت اين « [ 1 ] » رنجساز راحتسوز * فعان ز گردش اين « [ 2 ] » جانشكار جورپرست
چه « [ 3 ] » صورتى كه به عمرى نگاشت خود بسترد * چه « [ 4 ] » گوهرى كه به سى سال سفت خود « [ 5 ] » بشكست
از وقوع اين حادثه و حدوث اين واقعه عقدههاى الم بر دلها گره بست چنانچه به هيچحال منحل « [ 6 ] » نمىشود و از عاصفات آن نايبه « [ 7 ] » خارها در ديدهء امل جهانيان آميخت كه به هيچروى خراش آن زايل نمىگردد .
شعر « [ 8 ] »
از مرگ او نشست به هرخانه ماتمى * و از سوگ او بخاست ز هرسوى شيونى
زين سهمگين مصيبت و زين هولناك مرگ * آتش فتاد در دل هرسنگ و آهنى
دل خلق عالم در اين ماتم بسوخت و آتش حسرت در ديدهها افروخت و حضرت صاحب قرانى را در اين واقعه صبر و قرار رفته و قوّت ماسكه و اصطبار ضعيف شده ، لآلى جواهر آبدار از بحرين « [ 9 ] » ديدگان بر صحايف چهره پاشيدن گرفت و قطرههاى لعل و رمّانى بر رشتهء « [ 10 ] » محاسن نورانى جارى گردانيد و به زبان حال مضمون اين ابيات مىسرائيد :
شعر « [ 11 ] »
دريغا كه پژمرده شد ناگهان * گل باغ دولت به روز جوانى
به حسرت برفت از جهان راد مردى * كه بودش بر اقليم دين قهرمانى
نهال سرافراز بد ليك گردون * نداد آبش از چشمهء زندگانى
عاقبت الامر با قضاى « [ 12 ] » آسمانى ستيزه و با حكم « [ 13 ] » الهى كس را گريز ممكن نه ، حكم قضا را گردن نهاده به تجهيز و تكفين او پرداختند و با حكم تقدير ربّانى در ساخت و اگرچه بندگى حضرت صاحب قرانى را جزع مفارقت چنان فرزندى بغايت بود و قلق مباعدت [ 229 - آ ] چنان دلبندى بىنهايت ، « [ 14 ] » امّا چون عقلاء و كملاء جهان نكات حكمت و
هامش
( [ 1 ] ) - ت : آن .
( [ 2 ] ) - ت : آن .
( [ 3 ] ) - م : خرد .
( [ 4 ] ) - ت : كه .
( [ 5 ] ) - ت : چه .
( [ 6 ] ) - ت : متجلى .
( [ 7 ] ) - ت : نامه .
( [ 8 ] ) - م : ندارد ، ل : بيت .
( [ 9 ] ) - م : بحر بن .
( [ 10 ] ) - م و ت : رسته .
( [ 11 ] ) - ل : بيت .
( [ 12 ] ) - ت : حكم .
( [ 13 ] ) - ت : از قضاى .
( [ 14 ] ) - م و ل : بغايت .