همايون و مظفّر باشى و خواستم تا ديگر تو را مددها كنم و به لشكر و مال مساعدت نمايم و چهار التماس سهل از تو كردم . يكى آنكه قلعهء كماخ را تسليم كنى ، دوم آنكه خانهء طهرتن را بفرستى ، سيم آنكه تبع قرايوسف را از مملكت خود بيرون كنى چهارم آنكه مردم عاقل را بفرستى تا عهد و پيمان ميان ما مؤكّد گردانند و آن را به خويشى « [ 1 ] » و وصلت رسانند بدين جزويات مناقشه كردى لا جرم روزگار غيرت نموده تو را به تو نمود تا دانى كه به زور و پنجهء مردى با روزگار ستيزه نمىتوان كرد و چراغ دولتى « [ 2 ] » را كه ايزد - جلّ و علا « [ 3 ] » - افروخته باشد به باد پندار و تف غرور ، خود نمىتوان نشاند .
شعر « [ 4 ] »
چراغى را كه ايزد برفروزد * هرآنكس تف كند دانى چه سوزد
و هركه پند عاقلان ننيوشد و روى از نصايح نيكخواهان برتابد « [ 5 ] » به دو آن رسد كه به تو رسيد و اگر تو عقل را كار مىفرمودى و از حال ديگران اعتبار مىگرفتى به از آن بودى كه امروز ديگران از حال تو اعتبار مىگيرند و با اينهمه معلوم است كه اگر قضيّه برعكس بودى و اين قدرت كه حضرت عزّت مرا بر تو ارزانى داشت تو را بر من دادى در حقّ من و لشكر من چه « [ 6 ] » صورتها واقع گشتى . اكنون حضرت عزّت مرا نصرت بخشيد و قوّت داد با تو جز نيكويى نكنم تا عالميان را روشن شود كه « كلّ إناء يترشّح بما فيه » :
مصراع « [ 7 ] »
از كوزه همان برون تراود « [ 8 ] » كه در اوست
ايلدرم بايزيد در مقام تواضع به شكستگى و نياز به گناهان معترف شده گفت :
مصراع « [ 9 ] »
آن كيست كه بد كرد و نكوش « [ 10 ] » آمد پيش
چون سعادت مساعد نبود از قبول نصايح چون تو صاحب قرانى روى برتافتم لاجرم به پاداش فعل خود رسيدم و جزاى اعمال خود ديدم امّا كرم و بزرگى از حضرت تو بديع نيست و عفو عجيب و غريب نه « [ 11 ] » .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : خوشى .
( [ 2 ] ) - ت : دولت .
( [ 3 ] ) - ت : عزّ و جلّ .
( [ 4 ] ) - ت : بيت .
( [ 5 ] ) - ت : بربايد .
( [ 6 ] ) - ت : از توجّه .
( [ 7 ] ) - م : ندارد .
( [ 8 ] ) - م : ترابد .
( [ 9 ] ) - م : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : بكوش .
( [ 11 ] ) - ت : « و عفو عجيب و غريب نه » ندارد .