آمدند و يك هفته شبانهروزى جنگ كردند ، على جمال از قم در ساوه بود بهادرى بسيار كرد و امير ولى مىگفت : اهل ساوه تصوّر مىكنند كه من همچون الغىام كه سه سال به ساوه مىآمد تا آن زمان كه بگرفت ، من از اينجا برنخيزم تا مسخّر نگردانم . بعد از دو هفته كه محاصره كردند . امير ولى شهر ساوه بگرفت . مباركشاه دولى دست زن و بچه خويش گرفته در شهر ساوه پنهان شد و امير ولى امير [ 101 - ب ] حاج را شحنگى شهر داد آخر مباركشاه دولى پيدا شد و دخترى خوب صورت داشت به امير ولى داد و امير ولى او را تربيت فرمود .
دراينحال خواجه ( 1 ) على صفى از قم مكتوبى به اصفهان پيش شاه محمود نبشت كه امير ولى شهر ( 2 ) ساوه را مسخّر گردانيد و دمبهدم لشكر به قم خواهد كشيد ، مىبايد كه از بهر ما ( 3 ) مدد فرستند ، ( 4 ) تا توانيم با او مقاومت كرد . چون مكتوب به شاه محمود رسيد در جواب فرمود كه مكتوبى به قميان ( 5 ) نبشتند مضمون آنكه امير ولى چون ساوه بگرفت و دختر مباركشاه به دست آورد همانا كه به قم نيايد و اگر بيايد مىبايد كه او مردانه باشد و جاى خود نگاه دارد كه مدد نيك خواهد رسيد . چون اين خبر به سلطان اويس رسيد يقين كرد كه اگر خود نيايد لشكر خواهد فرستاد و جواب امير ولى خواهند داد و ( 6 ) امير ولى از رى به جانب مازندران معاودت نمود با فتح و نصرت ( 7 ) .
هامش
( 1 ) - ت : امير .
( 2 ) - م و ل : ندارد .
( 3 ) - ت : ما را .
( 4 ) - ت : فرستد .
( 5 ) - ت : خواجه على صفى قمى .
( 6 ) - ت : « جواب امير ولى خواهند داد و » ندارد .
( 7 ) - ت : « با فتح و نصرت » ندارد .