قحط و غلايى كه در عهد يوسف صدّيق - على نبينا و عليه السلام - نشان مىدهند در جنب آن طامة الكبرى حكايتى بود ، بلكه اگر يوسف درين بازار گرم مىبود نه نيم نان مىخريدند ، و خلايق كثيره در تمامت فارس « 1 » به آرزوى نان جان دادند و نان نيافتند .
نواب عالى با وصف اخراجات عظيمهء سركار خود تا مدت چهار ماه هر روز قريب سيصد من آرد و نان پخته و خرما به فقرا مىدادند ، بلكه اكثر مردم در لباس فقرا آمده حصّه مىگرفتند . طرفهتر اينكه شش هفت هزار هزار من غله [ را ] كه رعايا قيمت از قرار يك صد من دو تومان مىبايست داد ، مقرر فرمودند كه از قرار يك صد من هشت هزار دينار به ديوان جواب گويند .
مسوّد اوراق به واسطهء عزيزى از لفظ سيّد فاضل نجيب شنيد كه مردى و زنى دختر بالغه و پسرى طفل داشتهاند و از مال دنيا الاغى داشته ، احمال و اثقال خود را حمل نموده به جهت حصول معيشت روانهء سرحدى مىشوند تا در ما بين دو كوه كه گياه تر نرسته [ بود ] قوّت مجاعت كار بر ايشان دشوار نموده الاغ را كشته وقايهء نفس و مسكهء حيات [ 184 ب ] چند روزه مىسازند . ديگر رمقى نيافته مرد با زن مشورت مىنمايد كه اگر من حيات خود را فداى شما نمايم دو سه روز معاش شما از لحوم و جلود من مىگذرد . بالاخره باز محتاج غذا خواهيم شد و از كشتن طفل نيز چندان غذا مرتب نخواهد گرديد . همان بهتر كه دختر [ كشته ] شود . آنگاه هر دو گريهء شديد نموده مرد دختر را مىگويد كه ريسمان را بردار تا از كوه قدرى هيمه بياورم .
دختر را به پايان كوه مىبرد و آن كوهى است كه پيك سبك خيز نسيم را مرور بر شواهق آن متعذر بودى و جبال بىهمال البرز و الوند در محاذات رفعتش روى تشوير بر خاك سودى .
بر قلهء آن فلك حصارى * بر دامنش آسمان غبارى
در حالتى كه قصد هلاك جگرگوشه را در خاطر مصمم نموده اراده مىنمايد كه ريسمان را در گلوى آن بيچاره بندد كه به قدرت كاملهء عليم رحيم دو كبش را در
هامش
( 1 ) . اصل : فارس خلايق كثيره .