از هلاك اين دو نامور قدرت خود را ضعيف ديده روانهء ساوه گرديد . در عرض راه خبر موحش برادر شنيده متحير گشت . درين حالت فوجى از ملازمان سلطان به وى رسيده وى را گرفته نزد سلطان خليل بردند .
در تضاعيف اين تصاريف منهيان خبر دادند كه سلطان يعقوب از آذربايجان به تسخير عراق لشكر آراسته آورده است . سلطان خليل چون عشرت دوست بود مقاومت نكرده تدارك اين امر ننمود . لاجرم امراى بايندرى از او تقاعد فرموده همگى به سلطان يعقوب پيوستند . سلطان خليل ناچار با جمعى از خواص خود شبى ايلغار كرده به ديار بكر رفت . يعقوب سلطان از فرار وى دليرتر شده بر سرير سلطنت والد جلوس فرمود .
ذكر جلوس سلطان يعقوب بن حسن بيك
امرا و نظراى تراكمه را نوازشات گوناگون نموده ، هر يك از برادران و اقوام را به اقطاعى كه در عهد اميركبير ابو النصر حسن بيك داشتند سربلند گردانيد و مالك رقاب انام گرديد .
در اين وقت خبر رسيد كه سلطان خليل لشكر عظيم از ديار بكر آورده .
سلطان يعقوب به احضار عساكر فرمان داده خود با چندان عسكرى كه حاضر بودند بيرون رفت . در اثناى راه افواج سپاه چون امواج بحر موّاج به اردوى وى پيوستند تا تقارب عسكرين به تساوى صفين منجر گشت .
شخصى حسب الفرمان سلطان يعقوب تيرى از شست قصد بر مقتل سلطان خليل رها نموده سلطان خليل به آن تير هلاك گشت و ملك او يعقوب سلطان را بىمنازع و مجادله مصفّى و مهنّا گرديده يوسف مرادش از چاه ادبار بيرون آمده ، عزيز مصر جاه و جلال گشت .
چون مدت دوازده سال و كسرى از سلطنت وى منقضى گرديد عارضهء موت طبيعى « 1 » بر او دست يافت . لاجرم بايسنغر بيك ولد ارشد خود را قايم مقام گردانيد .
هامش
( 1 ) . اصل : طبعى ( در صفحهء قبل كاتب طبيعى نوشته است ) .