گفتند چند منزل معاودت نماييم تا فضلويه به رفتن ما دلير شده از قلعه بيرون آيد .
آنگاه به لطايف تدابير بر وى دستبردى نماييم .
من متحير مانده برخاستن از پاى قلعه و توقف را با يكديگر مقابله و موازنه مىكردم . از تعارض ادلهء مختلفه تحيّر تولد مىنمود . ليكن امتثال فرمان سلطان در تسخير حصار رجحان تمام داشت تا آن كه شبى از شبها فكرى مىكردم كه فردا ارقام و احكام به ولايات قريبه ارسال دارم تا آذوقه و تدارك يك ساله به پاى قلعه آرند و آن شب از اين تفكّر و تحيّر به خواب نرفتم .
روز ديگر كه كوتوال چرخ اخضر بر فراز قلعهء ميناى سپهر برآمده تيغ مصقول شعاشع از نيام انتقام بركشيد فضلويه از روى نخوت و پندار به استحكام و ابرام حصار مغرور و بر بروج قلعه به تردد مشغول بود و خيال لطايف تأييدات ايزدى مطلقا به خاطرش خطور نمىنمود . ناگاه شخصى از مردم معتمد وى آمده سخن در گوش وى گفت . فضلويه بىتاب شده به هر طرف دوان گشت . ناگاه آواز الامان مردم قلعه بلند گرديد و صداى غلغله و خروش محصوران به گوش كرّوبيان فلك اعلى رسيد . « 1 » چون انكشاف قضيه به وضوح پيوست صبح همان روز مياه آبار و حياض چنان خشك گرديده بود كه به قدر آشاميدن عصفورى آب پيدا نمىشد . گويا از لفظ فضلويه گفته شده كه :
نماند در جگرم آب و كم نگشت سرشك * به خشكسال كند گر چه آب چشمه قصور
بالجمله قلعه به تصرّف اولياى دولت سلطانى درآمده فضلويه اسير چنگال تقدير گشت و خزاين موفور و نقود نامحصور وى به جهت سركار سلطانى مضبوط گرديد .
همان وقت فرمودم تا قلعه را خراب كردند و عساكر نصرت قرين را برداشته مظفر و منصور به خدمت سلطان رفتم . فرمود تا فضلويه را به پادافره اعمال ردّيه به ياسا و سزا رسانيدند .
آنگاه زمام حل و عقد بلاد فارس را به ايادى اهتمام ركن الدين خمارتكين كه
هامش
( 1 ) . اصل : ميرسيد .