و او را با عدّت « 1 » بر سر ولايت غور فرستاد و تا آخر عمر مطاوعت نمود .
چون دولت خاندان سلطان محمود به آخر آمد و از آن سلجوقيان نيز روى به انحطاط نهاد و پسران سام كه برادرزادگان حسين بودند : مهتر شهاب الدين محمد كه به سلطان معز الدين ملقب بود و كهتر سلطان غياث الدين مملكت هرات و غور و غزنين و هند چنان كه در تصرف اولاد سلطان محمود بود بگرفتند . شهاب الدين در دهلى متمكن شد ، ناگاه خبر وفات برادر شنيد و بعد از آن او نيز نماند . غلام او قطب الدين ايبك لنگ سلطان شد و متابعت پسر شهاب الدين محمد ، محمود نام م كه والى غزنين بود مىكرد ، و اين بيت را در حق او گفتهاند :
بيت
سلطان مشرقين و شهنشاه مغربين * محمود بن محمد بن سام بن حسين
[ و شعرا كه در ايام ايشان بودند ، ابو القاسم رفيعى و ابو بكر جوهرى و نظامى عروضى و على صوفى و نظامى منيرى سمرقندى و نظامى اثيرى نيشابورى بودند ] .
بعد از آن ايبك لنگ نماند . غلام او ايلتتميش قايممقام او شد در شهر دهلى ، و ملقب به سلطان شمس الدين ، و تا زمان كيوك خان سلطان هندوستان بود . بعد ازو دو پسر و دخترى ماند جلال الدين و ناصر الدين و رضيه ، مماليك و بندگان او الغ خان و قتلغ خان و سنكر خان [ 142 - پ ] و ايبك خطايى و يوزبيك ( ؟ ) و ميرداد شمس الدين عجمى حقوق نعمت را به كفران مجازات كرده بر جلال الدين خروج كردند .
جلال الدين گريخته ، در شهور سنهء احدى و خمسين و ستمائه ( 651 ) متوجه حضرت منكو خان شد . قتلغ خان و سنكر خان بنو از الغ خان متوحش شده بر عقب جلال الدين روان شدند . الغ خان رضيه را بر تخت سلطنت نشاند . از آن طرف منكو خان ، جلال الدين را سيور غاميشى فرمود ويرليغ داد كه سالها « 2 » بهادران لشكرى كه در آن حدوداند او را مدد كنند . جلال الدين مراجعت كرد و حدود لهاور و كرخه
هامش
( 1 ) - م : با عزت . متن از « با » .
( 2 ) - با : سالى .