آنجا آرند و نزديك آنجا جزيرهاى است بزرگ از جانب مغرب ، نام پادشاه آنجا ربحال ( ؟ ) در آنجا مرجان ] است و معادن بسيار ، و در نهايت آن جزيرهء صيقليه ، پادشاه آن جزيره از پادشاه ولايت مغرب قرنس خراج مىستاند و ربحال دختر خود به پسر رىداركون داد و جزيرهء صيقليه را كه قريب دويست فرسنگ است به او بخشيد .
و در آن جزيره عجايب بسيار است از آن جمله كوهى است كه پيوسته آتش از آن مىدرفشد . و روايت مىكنند كه به وقت اجتماع و استقبال نيرين التهاب شعلهء آتش از آنجا به فرسنگها مىرسد و در پاى آن كوه آبى بزرگ است آن را مىجوشاند و ما بين فونس « 1 » و صيقليه پنجاه ميل باشد در دريا ، و ميان خشك الامانيه و نورومكه « 2 » مملكتى است دوليسا نام ، كوههاى آن پر معادن . و ميان الامانيه و ريدافرنس ولايتى است كه آن را بندر خوانند و شهردار الملك را ارس . و بر پنج فرسنگى شهر بيابانى است و در آنجا كليسيايى بغايت بزرگ و معتبر كه آن را ايوانس خوانند . در آن كليسيا خلق بسيارند و اطعمهء عزيز الوجود . حكمت الهى چنان اقتضا كرده است كه هر سال چون آفتاب به اول درجهء جدى مىرسد تمامت هواى آن صحرا پر مرغ سار شود ، هر يك [ 120 - پ ] دانهء زيتون به منقار گرفته بيارند و در آن كليسيا و حوالى آن مىاندازند و بازمىگردند تا مدت سه شبانهروز . بعد از آن ، آن مرغان را در آنجا نبينند ، و مىگويند در صد فرسنگى آنجا درخت زيتون نيست و كس نداند كه از كجا مىآرند ، و ساكنان آنجا آن زيتون را جمع گردانند و طعام وادامسازند و روغن گيرند و در كليسيا بسوزانند .
و اهل افرنج شكل و هيأت ربع عربى را بر كشيدهاند و آن را باب منذر « 3 » مىخوانند . و فرنگان به بيست و پنج لغت سخن گويند ، و هيچ طايفه زبان طايفهء ديگر فهم نكنند مگر زبان خط و حساب كه همه دانند .
هامش
( 1 ) - با : تونس .
( 2 ) - با : نورد ملكه ( ؟ ) .
( 3 ) - با : باب مندور .